کد مطلب: ۲۰۶۱۶
تاریخ انتشار: دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹

مجالی برای باوری نو

غلامرضا خاکی

سالها پیش روزی در مجله ای مقاله ای دیدم که نام نویسنده اش رضا بابایی بود. همکلاسی در دبیرستان داشتم با همین نام که سالهاست از او بی خبرم. فکر کردم که نویسنده همان همکلاس من است اما حدود دو دهه پیش فهمیدم که این بابایی شخص دیگری است...گاه و بیگاه هر چه از او می دیدم می خواندم. نثر روان او برایم جذاب بود و دغدغه های زبانی و نواندیشانه او. روزی حدود ۵ سال پیش نمی دانم چه بحثی پیش آمد که یکی از همکارانم گفت: " بابایی از دوستان برادرش است که ساکن قم می باشد". همین خبر مایه ی  آشنایی و دوستی من و بابایی شد. گاه و بیگاه تلفنی سخن می گفتیم، او مهربانی کرد و کتابها و فایل های تدریس مثنوی اش را برایم می فرستاد. گاهی من در باره یادداشت های تلگرامی اش نظر می دادم. صفا و قلندری اش برایم دلچسب بود. روزی نمی دانم چه بحثی پیش آمد که گفت: "فلانی ما حرف مارکس را نفهمیدیم". من خیلی در مسیر علاقه مندی های سیاسی اش حرف نمی زدم و فصل مشترک ما مولانا و چند و چون فهم از مثنوی او بود. یک روز نزدیک به یک ساعت و نیم تلفنی در باره سفرنامه ی من به قونیه به نام "خاتون خاطره" صحبت کردیم...مدتها دیدار ما با هم به تاخیر می افتاد  تا این که به اشتیاق دیدارش به قم رفتم، تلفنی قرار شد  به روستایی ییلاقی در حوالی قم برویم. من با دوستانش یعنی اسفندیاری و ربانی خواه یک گروه شدیم. او و ملکیان (از اساتید علم رجال) با ماشین دیگری زودتر از ما راه افتادند. ما راه روستای کهک را پیش گرفتیم تا از منزل ملاصدرا نیز بین راه دیدن کنیم...وقتی در روستا به بابایی پیوستیم او و ملکیان و من به سمت چشمه ی روستا راه افتادیم، دوستان نیز رفتند تا امور را تدارک کنند. در مسیر چشمه من بیشتر محو سکوت و مناظر بودم اما  او در باره جریان های تصوف ستیز زمانه با ملکیان بحثشان در گرفت و به او اعتراض داشت که در همایشی در نقد صوفیان سخن گفته است. بین راه بازگشت به سوی خانه سیگاری روشن کرد و گفت:" چقدر دلش می خواهد که در این روستا کلبه ای داشته باشد"...به خانه که برگشتیم دوستان بخاری ها را روشن کرده بودند و کرسی برقرار و قابلمه ای نیز بر گاز استوار. شام آبگوشت بود که به همت مدیر برنامه ربانی خواه عزیز تدارک شده بود. پس از شام  تا پاسی از نیمه شب  در باره ماهیت وحی با او بحث کردم. من اصرار داشتم که در باره ماهیت وحی حرف زدن بیهوده است و استدلال می کردم اگر ما می پذیریم یک رابطه ای ویژه و خاص بین بنده ای با خدا وجود داشته است باید از نظر منطقی بپذیریم آن کس که بیرون از آن رابطه قرار دارد نمی تواند در باره چند و چون آن رابطه سخن بگوید، ما فقط باید همت کنیم چیزی از آن جنس وحی را در مقیاس وجودی خود، تجربه کنیم تا بتوانیم به نزول وحی ایمان بیاوریم و از طرفی دیگر به این  فهم و آگاهی نیز برسیم آنچه ادعای وحیانی بودن دارد چه تفاوت هایی با معرفت بشری دارد. این که مانند برخی بخواهیم از طریق پدیده ای عمومی مانند خواب دیدن وجود وحی را اثبات کنیم در واقع یک امر "خاص" را "عام" کرده ایم.  او استدلال مرا نمی پذیرفت و مثل بسیاری از  روشنفکران دینی دیدگاههایی داشت که آن را می توان واکنشی به باورهای ارتدوکسی و نقل مدار گذشته پنداشت و برخاسته از نوعی  ایمان آوری به "عقل خودبنیاد مدرن" و تسلیم شدگی به حقانیت دستاوردهای اومانیستی عصر روشنگری...چند ماه بعد برای جلسه ای در کتابش به نام "دیانت و عقلانیت" به تهران آمد. در آن جلسه  او بیشتر به  ذکر پاره ای از نمونه های احکام نامعقول فقهی مربوط به گذشته پرداخت. بحث آن روزش خلاف انتظار من بود که فکر می کردم او در باره ضرورت ایمان داری در عصر مدرن سخن خواهد گفت. در جلسه به او اعتراضی نکردم که این بدیهیات چه بود که شما گفتید. نگران بودم مبادا از سخنانم کسانی سوءاستفاده کنند. جلسه که تمام شد در کوچه با هم کمی قدم زنان از این در و آن در حرف زدیم. روز بعد نقدی بر سخنانش نوشتم و محرمانه برایش فرستادم. چند روز بعد زنگ زد و در دفاع از خودش هیچکدام از حرفهایم را نپذیرفت... از بابایی دیگر بی خبر بودم تا این که ربانی خواه از بیماری اش مرا با خبر کرد. فوری با او تماس گرفتم. با دوستان پزشک برای موضوع شیمی درمانی اش رایزنی و هماهنگی کردم تا در تهران این کار انجام دهد اما او چند روز بعد خبر داد که به این نتیجه رسیده که در قم این کار را بکند. من مخالف این کارش بودم اما او می گفت قادر نیست در تهران این کار را انجام دهد. کمی حرف زدیم تلاش کردم تا امیدوارش کنم، او با صدای رگه دارش گفت: "اگر عمری برایم بماند می فهمم چه باید کرد بزرگان ما خیلی چیزها را دیده اند که ما نفهمیده بودیم.
حالش به گونه ای نبود تا از او بپرسم به چه دریافت جدیدی رسیده است. هر چه بود روح کلامش، از "باور آوردن نو" حکایت می‌کرد. همان چیزی که عارفان  به ما توصیه کرده اند: تازه کردن ایمان. حالش اقتضاء نمی کرد دیگر با او تماسی داشته باشم ولی مدام از دوستان جویای احوالش بودم. کتابچه یادنامه اش به دستم رسید با یادداشتی از او که اگر بماند چه خواهد کرد. روح حاکم بر یادداشت این بود اگر بماند دیگر بازی سیاست ورزان را نخواهد خورد. گویا" قطاری  دیده بود که سیاست می برد و چه خالی می رفت."او بی‌گمان از جویندگان حقیقت بود، روحش در سایه مغفرت الهی باد".

 

 

0/700
send to friend
مرکز فرهنگی شهر کتاب

نشانی: تهران، خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمدقصیر (بخارست)، نبش کوچه‌ی سوم، پلاک ۸

تلفن: ۸۸۷۲۳۳۱۶ - ۸۸۷۱۷۴۵۸
دورنگار: ۸۸۷۱۹۲۳۲

 

 

عضویت در خبرنامه الکترونیکی شهرکتاب

Designed & Developed by DORHOST