یادداشت و مقاله
- به اینترتیب است که اشرافیت اجتماعی، تابلوی پرتره رنگ روغن را در بالاترین نقطه سلسلهمراتبی قرار میدهد که در پایینترین رده آن، عکاسی روزنامهای را مینشاند یا «نیبه لونگنها» ی واگنر را در اوجی قرار میدهد که «چهار فصل» ویوالدی در پایینترین رده آن قرار دارد.
شرق ـ ناصر فکوهی: «تمایز» را در میان آثار بوردیو باید بدون شک یکی از مهمترین آنها و در آثار کلاسیک جامعهشناسی یکی از چند اثر برجسته تاریخ این علم به شمار آورد. اگر خواسته باشیم چند اثر دیگر را در مقایسه با «تمایز»، چه از لحاظ محتوا و چه از لحاظ تاثیرگذاری تاریخی در حوزه تخصصی جامعهشناسی و انسانشناسی مطرح کنیم، نخستین عناوینی که به یاد میآیند دو اثر تعیینکننده است: «صورتهای ابتدایی حیات دینی» جامعهشناس فرانسوی امیل دورکیم و «روح سرمایهداری و اخلاق پروتستان» جامعهشناس آلمانی ماکس وبر. این داوری هرچند از زمان انتشار کتاب در سال ۱۹۷۹ حدود ۳۰سال و از زمان درگذشت مولف آن کمتر از ۱۰سال بیشتر نمیگذرد، با اجماعی نسبتا بزرگ در میان جامعهشناسان و انسانشناسان جهان روبهروست.
با توجه به این امر میتوان با مشروعیت این پرسش را مطرح کرد که چه چیزی «تمایز» را از سایر آثار همرده آن متمایز میکند؟ پاسخی که میتوان به صورتی متناقض به این پرسش داد، آن است که این امر بیشک در خود مفهوم «تمایز» قرار ندارد. در واقع، اگر به تاریخ رویکردهای علوم اجتماعی نسبت به این مفهوم بنگریم، میبینیم که این انسانشناسان بودند که پیش از دیگران و تقریبا همزمان با نخستین ورود خود به جوامع موسوم به «ابتدایی» مفهوم تمایز را از قرن نوزدهم مطرح کردند. مشاهدات میدانی که حتی پیش از ورود انسانشناسان به میدان به وسیله مبلغان مذهبی و جهانگردان انجام شده بود، به خوبی نشان میدادند نظامهای اجتماعی مبتنی بر کاست، ردهها و گروهبندیها و اقشار اجتماعی به خصوص در این جوامع، به شدت به وسیله نظامهای نمادین شکلی از یکدیگر تمایز مییابند: یک رییس قبیله به صورت کاملا مشخصی لباس میپوشید و ظاهر خود را آرایش میکرد؛ و در هند واژه کاست در واقع ترجمانی اروپایی بود که باید جایگزین واژه «ورنه» به معنی رنگ میشد و رنگ اشاره به رنگ جامگان گروههای اجتماعی کاملا تفکیکشدهای داشت که هر کدام کارهایی خاص خود را داشتند و تنها درون خود ازدواج میکردند.
بعدها در نظامهای اروپایی نیز موضوع تمایز از طریق نظامهای ظاهری، پوشش، آرایش، سبک زندگی و تحت تاثیر مکتب مطالعات فرهنگی بیرمنگام از یک سو و نظرات گافمنی و لوفبوری از سوی دیگر از دهه ۱۹۶۰، به مثابه نظامهایی برای تمایز اجتماعی میان اقشار و کنشگران جوامع مدرن نیز مطرح شد و مورد تحلیل قرار گرفتند.
بنابراین آنچه میتوان در کتاب بوردیو بیش از مفهوم «تمایز» بر آن تاکید کرد، مفهوم «امر زیبا» یا بهطور مشخصتر چگونگی برساختن اجتماعی مفهوم زیبایی یا مفهوم «ذوق و سلیقه» است. بوردیو در حقیقت به دنبال آن است که همچون دورکیم - در موضوعی به حساسیت و به ظاهر شخصی بودن «خودکشی» - ریشهها و شکلگیری اجتماعی هنر را نشان دهد و در این کار به کالبدشکافی مفهوم «ذوق» بهطور عام در رفتارهایی که به سبک زندگی ربط پیدا میکنند (از لباس و آرایش گرفته، تا انتخاب غذا و غیره) و ذوق هنری یا تعیین آنچه باید «زیبا» قلمدادش کرد، پرداخت.
در این میان نوک تیز حمله بوردیو به زیباشناسی کانتی است و همانگونه که در موخره کتاب آمده، بر آن است نشان دهد چگونه فلسفه زیباشناختی بر آن است «اصالت هنری» را به گونهای در برابر نوعی «بدویگرایی حسی یا طبیعی» قرار دهد: در نگاه درک زیباشناسانه از هنر، چیزی «زیبا» است که بتواند از دایره «حسی» فراتر رفته بنابراین «سهل» به دست نیاید. به عبارت دیگر، «زیبایی» در «کمیابی» و در عدم توانایی به «دستیابی» به شیای زیبا تعریف میشود. بنابراین هرچه شیای بیشتر، در دسترستر و فراوانتر باشد، بیشتر ارزش «زیباشناسانه» خود را از دست میدهد. به اینترتیب است که اشرافیت اجتماعی، تابلوی پرتره رنگ روغن را در بالاترین نقطه سلسلهمراتبی قرار میدهد که در پایینترین رده آن، عکاسی روزنامهای را مینشاند یا «نیبه لونگنها» ی واگنر را در اوجی قرار میدهد که «چهار فصل» ویوالدی در پایینترین رده آن قرار دارد.
ارزش کار بوردیو در این کتاب در آن است که میتواند با واکاوی دقیق پدیده هنری، نشان دهد که چگونه خود این پدیده و همچنین پدیدآورندگان و مصرفکنندگان و مبادلهکنندگان و بازار مبادله و سیر اجتماعی آن، همگی برساختههایی اجتماعی هستند که میتوان به همین صورت نیز آنها را تحلیل کرد و از خلال «پدیده» به تحلیل اجتماعی جامعه پرداخت. از این رو، روششناسی بوردیو در «تمایز» که ترکیبی از روشهای کمی و کیفی برای انجام این عمل به کار برده است، درسی عمیق در جامعهشناسی است که چگونه با پدیدههایی پیچیده روبهرو شویم و آنها را تحلیل کنیم.
با وجود این، بحثی که برجا میماند آن است که هرچند «تمایز» در پرسمان و پارادایم جامعهشناسی بوردیویی یعنی با توجه به مفهوم «میدان» و رابطه دو نوعی سرمایه فرهنگی و سرمایه اقتصادی در آن کاملا منسجم است، اما بسیاری از ابعاد تحلیل هنر، از جمله ابعاد روانشناختی، تاریخی، مناسکی، حسی و غیره در کار مورد توجه قرار نمیگیرد؛ و امروز با توجه به روند عمومی علوم اجتماعی به چندوجهی و بینرشتهای دیدن پدیدهها، جای این پرسش هست که این تحلیل از پدیده هنری و امر زیبا، آیا میتواند تحلیلی جامع و مانع تلقی شود؟ پاسخ بوردیو که بهویژه در موخره کتاب آمده و خود وی پیشنهاد میکند، خوانندگان مطالعه را با این موخره شروع کنند، آن است که مساله او شالودهزدایی از نظریه کانتی زیباشناختی بوده که در این شکی نیست.