یادداشت و مقاله
- در باب حقیقت و گفتوگو
محمد نجفی
آینده رازی است پیچیده در آن چیزهایی که به آن خو گرفتهایم...
(به نقل از کتاب استراتژی امنیت ملی آمریکا)
یک گفتوگوی واقعی چگونه گفتوگویی است؟ و چگونه امکانپذیر است؟ آیا وسیلهای است برای رسیدن به چیزی دیگر یا خود یک سبک زندگی است؟ یعنی جهانی که در آن سر میکنیم و چیزی که نه در دستان ما بل خود ماست؟
1. آیا هیچ «راهی به آینده» میتواند وجود داشته باشد؟ یا راهی به گذشته؟ خیال، تصورِ امکان یا خواست فراچنگ آوردن آینده هرگز آیا میتواند واقعیت یابد؟ گذشته چهطور؟ اگر فرض بگیریم که در باب «واقعی بودن» دستکم توافقی حداقلی در فهم آن وجود دارد آیا آن ادعایی که در کلاسهای تاریخ مدرسههامان مدام میکوشیدهاند و هنوز هم میکوشند واقعی بنمایانند که ما میتوانیم به تاریخ و گذشته دست یازیم، با کتابها و یک سری اشیاء، آثار و روایات و تاریخ وقایع و مانند آنها، ادعایی به جاست؟
2. حقیقت احتمالاً همهی آن چیزی است که مدام با ما همراه است و گریزی از آن نمیتوانیم داشته باشیم. اما به واقع(!) این حقیقت چیست؟ آیا جدای از من هم وجود دارد و من باید و میتوانم آن را فراچنگ آورم؟ روزگاری احتمالاً این نگاه، حضوری قاطع در اذهان آدمیان داشته است و هنوز هم در ذهن قاطبهی مردمان روزگار ما چنین است. گشتی در خیابانها و گپی کوتاه با همین آدمهایی که هر روز از کنارمان رد میشوند احتمالاً میتواند تا حدی گواه این سخن باشد.
3. جعبهای را در نظر آورید که در دستان شماست. گمان میکنید همهی آن چیزی که احتمالاً در جعبه میتواند وجود داشته باشد در دسترس شماست و با گشودن جعبه آن را فراچنگ خواهید آورد. چنین میکنید اما جز جعبهای دیگر چیزی نمییابید. کنجکاوتر میشوید. دومی را هم میگشایید و باز همان نتیجهی پیشین حاصل میشود، آنگونه که گویا پایانی بر این جعبههای تو در تو متصور نیست. احتمالاً پس از مدتی ترجیح خواهید داد قید جعبه و هر آنچه را که در آن است بزنید. اما اگر به شما گفته شود ادامه دادنِ گشودن جعبهها عاقبتی خوش خواهد داشت و در نهایت چیزی ارزشمند فراچنگ خواهید آورد چه خواهید کرد؟ اگر این ادعا بس بسیار پر طنین، بلند و همه گیر باشد چه خواهید کرد؟ آیا وسوسه و نیز کنجکاوتر نخواهید شد تا به گشودن جعبهها ادامه دهید؟ فرض کنید هیچ پایانی بر این گشودنهای پیاپی جعبهها متصور نباشد. آن گاه چه باید کرد؟ آیا باید همچنان به آن وعدهی یقینآور دلخوش ماند یا آن جعبههای کذایی را به حال خود وانهاد و به راهی دیگر رفت؟ احتمالاً بسیاری از ما خواهیم گفت که قید آن جعبههای کذایی را خواهیم زد و آن قدر احمق نیستیم که خودمان را مسخرهی وعدههایی دروغین و پوشالی کنیم. اما آیا بسیاری از ما معمولاً چنین نمیکنیم؟
4. حال اگر جعبههای بند سوم و ادعای حقیقتی ابدی و ازلی را که میتوانیم به تمامی فراچنگ آوریم در نظر داشته باشیم، لازم است نگاهی دیگر در باب حقیقت را نیز پیش رو نهیم. نگاهی که به گمانم میتوان از آن در دو دسته سخن گفت: نخست آن که حقیقت بی شک وجود دارد اما دستیابی / فراچنگ آوردن آن بیشتر به شوخی میماند و بس، و در واقع اساساً امکانپذیر نیست. ما هرگز بر آن احاطهای نخواهیم داشت و تنها هر یک به زعم خود و ظن خود یار آن میشویم. (داستان اتاق تاریک و فیل مولوی را به یاد آورید.) بنابراین چون هرگز آن حقیقت نامتناهی نمیتواند در دستان ما جای گیرد ما نیز هرگز نخواهیم توانست جز از تصویری ناقص و حتا مغایر با آنچه واقعاً حقیقت است سخن بگوییم.
اما دومین گروه اساساً حقیقتی را که وجود دارد به کناری مینهند به دو نحو؛ یا اساساً منکر وجود حقیقتی ازلی و ابدی میشوند یا اگر هم بپذیرند چنین حقیقتی میتواند وجود داشته باشد از آن جایی که هرگز فراچنگ ما نمیآید از آن به تمامی در می گذرند. این هر دو اما در نهایت به یکجا میرسند: «حقیقت برساختهی ما آدمیان است و بس»؛ و هر کس حقیقتاش را خودش میسازد و حقایق کلان نیز چیزی جز توافق ما بر حقیقت یا حقیقتهای شخصی آن هم با کوتاهآمدنها و احتمالاً سوءفهمها و سوءتفاهمهای ما نیست. حقیقتهایی که نه ازلیاند و نه ابدی. میتوانند فراموش شوند، تغییر کنند یا حتا نابود و متلاشی شوند. میزان توافق ما و قدرت ایمان ما آنها را پای بر جای نگه میدارد و روی گردانی ما از آنها، از حقیقت بودن ساقط شان میکند. در اینجاست که خصلت تماماً بیقرار و سیال «تغییر» آشکار میشود.
5. آن دسته که حقایق ابدی و ازلی را وانهادهاند گویی این روزها و در دنیای امروز روز به روز بیشتر و بیشتر میشوند. ما آدمهای امروز که در جهانِ حقایقِ برساختهی خود سر میکنیم احتمالاً دیگر نمیتوانیم با آرامش به آینده و گذشتهی خویش بنگریم و بیندیشیم. همه چیز و حتا خودمان برای خودمان «رازآلوده» شده است و به تعبیری دیگر اصلاً ما خودمان تماماً «راز»ی شدهایم پیچیده در آن چیزهایی که به آنها خو گرفتهایم و دیگر برایمان امکانپذیر نیست که به آیندهای که منتظر ماست یا گذشتهای تماماً واضح که در پشت سر ماست و احتمالاً هویت ما، ما و همه چیز ما وامدار آن است چشم بدوزیم. ما در این فضای رازآلود آنگونه ره میسپاریم که گویی در فضایی تماماً مهآلوده و در راهی پیش بینیناپذیر گام بر میداریم و هر گام میتواند ما را به قعر درهی نیستی و پایان راه رهنمون شود. بنابراین هر گامی که بر میداریم احتمالاً میتواند آخرین گام باشد و هیچ گامی قطعاً ما را از این گرفتاری لعنتی رها نخواهد کرد حتا اگر در ذهنمان بسیاری چیزها را پرورانده و راه در پیشمان را نیز برساخته باشیم.
6. اگر آن گامهای لرزان بند 5 را از یاد نبرده باشیم آنگاه احتمالاً مواجههی ما با آینده و گذشتهمان دیگرگون خواهد بود. این هر دو در گامی که اکنون بر میداریم، در «اکنون» ما معنا خواهند یافت و به تعبیری دیگر در «اکنون» ما حاضر میشوند و دیگر، دیروز، امروز و فردایی در کار نخواهد بود. هر چه هست در «آن» حاضر است، در همین لحظههایی که ما با آنها همگامیم و چارهای نداریم جز این همراهی و همگامی. حقیقت ما حضور و بروز تاریخ فردا و دیروز است در اکنون ما؛ و ما احتمالاً باز در سوءتفاهمی گرفتار شده بودیم که گمان میکردیم آینده و گذشتهای هم وجود دارد. همه چیز تماماً در «لحظه»، در «اکنون» هست. «جهان»، «ما» و «من»، «حقیقت» و هر چیز دیگری که به ذهن میتواند خطور کند یکپارچه و به تمامی در «اکنون» ما / من، «حاضر» است. همه چیز آن گونه است که من / ما در اکنون آن را «مییابیم»، احتمالاً به نحوی حضوری؛ آن چه میتوان «تجربه ای وجودی» نامیدش.
7. اگر «حقیقت ـ مندی» نه به معنای «کشف حقیقتی واقعاً موجود»، بل به معنای «آنچه ما بر میسازیم» باشد «گفتوگوی من و دیگری» چگونه خواهد بود؟ در اولی احتمالاً گفتوگو خالی از معنا است، چرا که «حقیقت فینفسه»ای هست که ما باید به آن دست یابیم و اگر «گفتوگویی» هم وجود داشته باشد همواره ذیل سایهی آن حقیقت ابدی و ازلی خواهد بود و هدف از این گفتوگو فراچنگ آوردن آن حقیقت خواهد بود اما چه بسا این گفتوگو به ضد خود تبدیل شود؛ چرا که هر آن یکی از طرفین ممکن است ادعای به چنگ آوردن حقیقت را مطرح کند و آنگاه «دیگری» و «گفتوگو با دیگری» منتفی خواهد شد و دیگری باید به من و حقیقتی که من فراچنگ آوردهام تن دهد. اما اگر حقیقت را تماماً فراچنگ آمدنی ندانیم یا اصلاً به چنین حقیقتی قائل نباشیم گفتوگو دیگرگونه خواهد بود. وقتی «زندگی» ما همان «حقیقتهای برساختهی ما» باشد آنگاه ما در «جهانهایی موازی» خواهیم زیست که هیچ یک، هیچگونه ارزش رُتبیای نسبت به «دیگر جهان»ها نخواهند داشت. اما این «جهان»ها / «ما» بی«گفتوگو» راه به جایی نخواهیم برد. «من» و «دیگری» اگرچه هر یک «حقیقتهای خویش را داریم و ساختهایم» / «حقیقتهایی در خود و برای خودیم»، اما آنگاه «حقیقت»مان، به واقع «حقیقت» خواهد بود که در کنار یا تقابل با «دیگر حقیقتها» قرار گیرد. «من» در آیینهی «دیگری» است که معنا خواهم یافت و حقیقت من نیز هم. در این «گفتوگوی من و دیگری» هیچیک از ما و نه حقیقتهای برساختهی ما بر دیگری رجحان نخواهند داشت. گفتوگویی که افق پیشروی ما را گشودهتر خواهد کرد و ما را یاری خواهد کرد تا حقیقت خویش را به منصهی ظهور برسانیم. حقیقتی که هرگز در پی تحمیل کردن خود به دیگری نیست، خشونتی با خود ندارد و نتیجهی محتوم آن «جهانی انسانیتر» است؛ جهانی که ما و جهانهایِ ما را در بر میگیرد. آفت چنین جهانی انسانیتر اما «ادعا»یِ گزافِ دست یازیدنِ تمام عیار به حقیقتی ابدی و ازلی است، که احتمالاً این ادعا هرگز هم محو نخواهد شد؛ به دلیل آن چه آدمی را آدمی میکند یعنی «میل سلطه»ای که آدمی را به دامان خشونت در تمامیِ وجوهِ آشکار و نهاناش می اندازد و جهان را از انسانی بودن ساقط می کند.