گزارش نشستها
- گزارشی از سخنرانی دکتر غلامرضا خاکی درباره نشانههای اندیشههای عرفانی نیکوس کازانتزاکیس
مرگ کازانتزاکیس، پرسشبرانگیز بود چون اجازه ندادند جنازهاش را در گورستان مسیحیان دفن کنند. این امتناع، ذهن مخاطب را به سوی این پرسش میکشاند که مگر چه تصویری از او در فضای کلیسای آن زمان یونان ایجاد شده بود؟ دکتر غلامرضا خاکی در نشست هفتگی شهرکتاب به نشانههای اندیشههای عرفانی نیکوس کازانتزاکیس از میان آثارش پرداخت.
تجلی مسیح، بودا و لنین در کازانتزاکیس
او سخنرانی خود را با خلاصه کردن سرنوشت کازانتزاکیس در جستوجوی سه مفهوم عدالت، عشق و آزادی آغاز کرد. کازانتزاکیس این سه مقوله را در وجود لنین، بودا و مسیح دنبال میکرد و تمام آثار او بر اساس جستوجوی این سه کلمه نوشته شده است. جملهای که بر سنگ مزار او حک شده، چنین است: «به امید چیزی نیستم، از چیزی نمیترسم، پس آزادم». همین پیام واپسین کازانتزاکیس نیز تاثیرپذیری او را از بودا نشان میدهد. اما آثار و نوشتههای او مجالی را فراهم کرده تا دیگران از آن به عنوان مستمسکی برای ملحد دانستنش استفاده کنند. با وجود این، نوع جستوجوهای کازانتزاکیس و مفهومی که از یقین در ذهن دارد، این دغدغه را تشدید میکند که شاید این قضاوتی سادهانگارانه از او باشد. بنابراین لازم است تا بر آثارش تاملی جدی صورت بگیرد. او میگوید: «هرچه بیشتر مینوشتم عمیقتر درمییافتم که در نوشتن برای زیبایی تلاش نمیکردم، تقلایم برای نجات بود.» پس کازانتزاکیس صاحب سبک متمایز و شاخصی در نوشتن نیست بلکه در همان سبکهای معمول رماننویسی دست به نوآوری میزند و آن نوآوری دغدغه دمیدن معنا به حادثههای ساده است. به تعبیر دیگر از حوادث ساده معانی عمیق را بیرون میکشد و این کار را در سفرنامهها به اوج میرساند. او بیش از آن گرفتار بود که بخواهد عمرش را صرف مهارت یافتن در ژانر ادبی خاصی کند. از این رو مجموعه آثاری پدید آورد که تنوع شگفتیآوری دارد. در پایان عمر به چنین اعتقادی میرسد: «زندگی من مثل ابر مدام شکل عوض میکرد، قطعه قطعه میشد، دوباره به هم میپیوست و دستخوش دگرگونی میشد.»
تجربه عرفانی یقین در آثار کازانتزاکیس
گرچه او نوشتن را به مفهوم راه رستگاری دنبال میکرد اما به شدت از واژهها، حروف و تنگنای عبارات رنجیده بود. درست شبیه گلایههایی که عرفای ما کردهاند. البته آنچه درخور توجه است همنواییها و همخوانیهایی است که روحهای به دنبال حقیقت با هم دارند وگرنه خدایی که کازانتزاکیس بیان میکند با خدای عرفای ما متفاوت است. آنچه کازانتزاکیس را در مفهوم هویت عام وارد فضای عرفای ما میکند، تجربهای است که او از یقین و ظهور یقین دارد. یقین در تجربه عرفا، امری سیال، پویا و پایانناپذیر است. کسانی که چنین نگاهی نسبت به یقین دارند شاید هرگز نتوانند در چارچوب دین مشخصی تسلیم شوند. در حقیقت کازانتزاکیس به دلیل اینکه یقین را امری پایانناپذیر و قالبشکن میدانست، هیچگاه نتوانست به طور مشخص، رسمی و در چارچوبی خاص، خود را مقید کند. همین ویژگی او بود که شرایطی ایجاد کرد تا دربارهاش گاهی عبارتهایی به کار ببرند که پسندیده شخصیتی مثل کازانتزاکیس که به تجربههایی از خدا میرسد، نیست. کازانتزاکیس به خدایی رسید که در هیچ چارچوبی نمیتوانست آن را تبیین و تفسیر کند. قرائت ارباب و رعیتی مسحیت واتیکانی نمیتوانست روح قاعدهگریز او را ارضا و یا به تعبیر دیگر در آن چارچوب محدود کند و او را به سرانجامی برساند که ما ممکن است در یک نگاه سادهانگارانه برای یقین تعریف کنیم. این شاید همان معنایی باشد که گاه عرفای ما تعبیر کردند. اگر بخواهیم برای او قالبی رسمی تعریف کنیم او در هیچ قالبی نمیگنجد. او در حقیقت یک ناسیونالیست دوآتشه بود که به اردوگاه مارکسیسم گرایش یافت و از آن برگشت و نهایتا به جایی رسید که تعریف جدیدی از برداشت مدعیانی که قبول نداشت، ارائه کرد. خدایی که قهرمانان داستانهایش دنبال میکنند گاه خدای یهود است. گاه این خدای تورات در طبع لطیف کازانتزاکیس حرکت میکند و او به رنج میافتد. این خدای توراتی یا یهوه به شکل شیر بارها در آثار او تکرار میشود. تجربه جلالی خداوند در قالب شیر، تجربه آشنای عرفای ماست. گاه با خدایی روبهرو هستیم که مهربان است مانند یک پدر و گاه هم به خدایی غیرمتشخص میرسیم که هیچ توصیفی برای او ندارد. در دورهای که بودا و عدالتجویی لنینی در درون کازانتزاکیس با هم در جدالاند، با پولی که به دست میآورد برای استخراج معدنی میرود که در راه با کارگری به نام «زوربا» آشنا میشود و تجربه این آشنایی را در کتاب «زوربای یونانی» گزارش میدهد. زوربا انسانی کاملا طبیعی است. اهل لمس صورت زندگی و حیران از اینکه چگونه ارباب او، که کازانتزاکیس است، به جای اینکه دست به کار بزند مشغول نوشتن و خواندن است. تجربه لنینی کازانتزاکیس که تلاش برای تجربه عمل و بیرون آمدن از دنیای ذهنی است، به شکست میرسد. اما زوربا موفق میشود به گرایشهای بودایی کازانتزاکیس تلنگر بزند. پس میتوان گفت که کازانتزاکیس از چهارچوب کلان نگاه بودایی به خدا، به سمت نزدیک شدن به خدای مسیحیت اما نه با قرائت کلیسایی آن حرکت میکند. یعنی آمدن به فضای انجیل و تلاش برای تصویرگری خدایی که لابهلای سطور انجیل مشاهده میشود.
مدل مفهومی چوپرا
برای شناخت تجربه کازانتزاکیس از خدا به مدل مفهومی نیاز داریم چراکه مدلها به ما کمک میکنند که تصویرهایی هرچند سادهتر اما منسجمتر را از بزرگان ارائه کنیم و اندکی واقعنگرتر باشیم. برای شناخت کازانتزاکیس هم میتوان از مدل هفت مرحلهای چوپرا استفاده کرد. چوپرا معتقد است که میتوان هفت تجربه ذهنی و وجودی از خدا داشت. در اصل خدا یکی است که تجلیهایش گوناگوناند. چهار تجربه اول خدایی است که ما در دانستنها و جستوجوهای ذهنی ـ فلسفی به آن میرسیم. اگر قضیه عقل و عشق را که عرفای ما مطرح کردند در ذهن داشته باشیم، مسیر عقلایی که به سمت خداوند طی میکنیم طبق تقسیمبندی چوپرا میتواند ما را به سمت فهمی تا مرحله چهارم برساند و مسیر عشق و دل سه تجربه تکمیلی را مطرح میکند و به همین دلیل است که بزرگانی مثل مولانا از خدایی سخن میگویند که یک بار در داستان موسی و شبان در نبرد تنزیه و تشبیه خود را نشان میدهد و یکبار در استدلالهای کلامی. چهار مرحله اول، رسیدن و دانستن خداست. اولین تجربههای ما از خدا، خدایی است که ما را نگه میدارد. جلوههایی از تجربههای کازانتزاکیس در همینجا با مفهوم پدر شکل میگیرد. تجربه دوم یک سطح تکاملیافتهتر و خدای قانونگذار است، قاعده میسازد و امر و نهی میکند. در سطح تکاملی دیگر این خدایی که نگهدارنده است و به تعبیر دیگر هم قانونگذار است، وجودش آرامشبخش است. در سطح بالاتر به خدایی میرسیم که پروراننده است و ما را به سمتی میکشد که بتوانیم استعدادهایمان را پرورش بدهیم و به تعبیر دیگر رشد کنیم. چهار بخش اول بحث تصویرسازیهایی است که با عقل فلسفی خودمان از خدا میکنیم. در مرحله پنجم به خدای الهام بخش میرسیم که به ما الهام میکند. به ما نور میدهد تا بتوانیم در بین جمعیت با آن مشی کنیم. اگر تقوا بورزیم به ما دید فرقان میدهد. در مرحله شش خدایی است که معجزه میکند و در مراحلی از زندگی دستش را میبینیم. هرکدام از ما در زندگیمان تجربههای اعجازگونه داریم. در مرحله هفتم خدایی است که به عنوان یک کل قطره وجود ما را به وحدت با خویش میخواند. همان وحدت وجودی که عرفای ما مطرح میکنند. کازانتزاکیس این هفت مرحله را در نوشتههایاش به نوعی نشان میدهد. نمونهوار برخی از نوشتههایاش را مرور کنیم:
«خدا ، قدرتی سخت ناشناخته و قابل انفجار است که حتی در کوچکترین ذره ماده نیز آشکار می شود»، «اگر میخواهی خدا را پیدا کنی او را جستوجو نکن. اگر میخواهی او را ببینی چشمهایت را ببند و اگر میخواهی صدایش را بشنوی گوشهایت را بگیر»، «کسی چه می داند، شاید خدا همان جستوجوی خدا باشد»، «هر انسانی ، حتی کم اعتقادترین انسانها ، در اعماق قلبش خدا را نهفته دارد»، «هنگامی که خدا کسی را به دست آورد بیرحمانه او را از قلهای به قله دیگر میکشاند ولو اینکه او را به هزار تکه خرد کند»، « قهرمان سخن میگوید و آفرینش شاد میشود زیرا که صدای خویش را میشناسد. او عمل میکند و سراسر جهان، پیرامونش گرد میآید و از او پیروی میکند. زیرا احساس میکند این همان چیزی است که میخواست. درمییابد این همان کنشی است که از ابتدای هستی در پی آن بوده است. آنگاه که قهرمان، در یک عرصه و جامعه به سخن میآید جداییها و اختلافها را وحدت و جامعیت میبخشد و جهانی کامل به وجود میآورد که هدیه او به آدمیان عصر خویش است. در این هنگام است که ما با چشمان او میبینیم، تنها آنچه را میشنویم که نخست او میشنود و همانند سگها و گدایانی افلیج، ریزهخوار خوان رنگین او میشویم. نمیتوانیم بر راهی قدم بگذاریم که او نگشوده است و قادر نیستیم کلامی بر زبان آریم که آفرینندهاش او نیست. صخرهها در مقابلمان خشک و سوزان باقی میمانند تا آن هنگام که او میآید و آنهارا لمس میکند و آنگاه آب است که میجوشد و در ما جانی تازه میدمد» و «خدا آب سرد نیست، نه او آب سرد نیست که برای حال آمدن نوشیده شود. او آتش است و تو باید بر این آتش پا بگذاری، نه فقط راه بروی، بلکه سختتر از همه ،روی آن پایکوبی کنی. و آنگاه که توانستی پایکوبی کنی آتش آب سرد خواهد شد. اما تا رسیدن به این مرحله، چه تلاشی باید خدای من! و چه عذابی!»