گزارش نشستها
- گزارش نشست یوسف گمگشته با سخنرانی دکتر مهدی محبتی
آیدین فرنگی: «حافظ در دیوان خود چه پنجرهای را به سوی مجموعهی قصص قرآنی بازکرده؟ آیا او فقط راوی و ناقل قصههاست یا به بازپرداخت آنها دست زده؟ یا شاید هم قصهها را در فضایی غیرمرتبط با فضای اصلیشان به کار برده است؟ آیا او کارکرد قصهها را تغییر داده؟ روایتهای حافظ در کدامیک از انواع روایت جای میگیرد و مبنا و شیوهی روایتی او چیست؟» پرسشهای بالا نقطهی شروع بحثی بود با عنوان «تحلیلی بر شیوههای روایت حافظ از قصههای قرآنی» که دکتر مهدی محبتی، استادیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه زنجان، در نشست هفتگی مرکز فرهنگی شهر کتاب آن را ارائه کرد.
«قرآن یک سری قصه دارد مثل احسنالقصص، قصصالاولین و... که بنیاد و مجموعهای فرهنگی محسوب میشوند. هر کسی هم که به یک بنیاد و نهاد فکری در درون خودش برسد، به این قصهها نگاهی خاص خواهد داشت. در واقع از روی یک قصه، همه دست به عرضهی یک روایت مشخص نزدهاند و آنهایی که پنجرهای ویژه رو به میراث فرهنگی و ادبی و معنوی گذشته دارند، توانستهاند از دریچهی خاص خود به تماشای سنت بنشینند.» محبتی با بیان مطلب فوق افزود: «وقتی از شیوههای روایت سخن میگوییم، مراد این است که به تعداد همهی آدمهایی که فردیتشان به تکامل رسیده، شیوهی روایی وجود دارد. فردیت فرد هم در جمع شکل میگیرد. یعنی فرد، در عین اینکه در جمع زندگی میکند، دیگر جزئی از جمع نیست. او خودش است، با نگاه خاص خودش و در همین حال با دیگران در تعارض قرار ندارد؛ بلکه میتواند با ادراکی شخصی، حین حضور در جامعه، پنجرهای نو به روی خود باز کند. حافظ شخصی است که فردیتش به تکامل رسیده و ما میخواهیم بدانیم نگاه فردی حافظ به قصههای قرآنی چگونه بوده؟ آیا او هم مثل بسیاری از شعرا این روایتها را خوانده و در مسیر زیباتر کردن شعرش از آنها بهره گرفته یا کار دیگری روی این روایتها انجام داده است؟»
فرق بین قصههای قرآن با قصههای قرآنی چیست؟
محبتی با طرح سوال فوق چنین شرح داد: «وقتی میگوییم قصههای قرآن، هدف فقط قصههایی است که در قرآن آمده؛ مثلا داستان حضرت موسی یا داستان حضرت مسیح و... . اما وقتی میگوییم قصههای قرآنی، با مجموعهای فراختر از خود قصههای قرآن روبرو میشویم. به عنوان نمونه، اسرائیلیاتی که بر مبنای قصههای قرآن درست شده، از نظر حجم، به هزار برابر قصههای قرآن میرسد. با همهی اشارهها و کنایهها، در کل قرآن ۱۵ آیه هم در مورد حضرت سلیمان وجود ندارد، ولی در ادبیات فارسی ـ اسلامی چیزی حدود هزار صفحه مطلب در مورد این پیامبر نوشته شده و از این قسماند حضرت ایوب و حضرت عزیر. ما در قرآن برای حضرت عزیر فقط یک آیه داریم، درحالیکه در قصهها مطالب بسیاری دربارهی ایشان نقل شده است. موارد یادشده را در اصطلاح، اسرائیلیات قصص میگویند. یعنی چیزهایی که بنیاسرائیل یا کسانی که مبلغ و مفسر نکتههای مرتبط با تورات در جامعهی اسلامی بودهاند، آنها را گسترش و بسط دادهاند. قصههای قرآنی یعنی قلمروی قصههای مرتبط با قرآن که خواهیم دید به نوعی کل دیوان حافظ تحتالشعاع این قصهها قرار دارد.»
با قصههای قرآنی چه رفتارهای شده است؟
این مدرس دانشگاه در ادامهی سخنرانی خود در تشریح پاسخ پرسش مذکور یادآور شد: «مجموعه رفتارهایی که با این قصهها شده سه گونه است: اول روایت مستقیم قصهها. یعنی ادیب و هنرمندی که میخواسته وظیفهی دینی خودش را در جامعه به انجام برساند، قصهها را در قالب کلامی ادبیتر، اما بدون شاخوبرگ نقل کرده است. کتاب محمدبنجریر طبری، تاریخ طبری، در گونهی نخست روایی طبقهبندی میشود و از همین قسم است قصصالانبیاء ابوبکر عتیق نیشابوری یا علینامهها و حیدرنامههای موجود در فرهنگ ما که مستقیم به روایت قصهها پرداختهاند. دوم شعرایی که اندکی به قصهها پروبال دادهاند. اگر روایت اول را روایت مستقیم بگوییم، روایت نوع دوم را بازپرداخت خواهیم خواند. در بازپرداخت اصل قصه حفظ میشود، اما راوی به آن شاخوبرگ میدهد و به تعبیری به مشاطهگری با کلام میپردازد. یوسف و زلیخای جامی یا لیلی و مجنون نظامی در نوع دوم روایت جای میگیرند. روایت نوع دوم بازگفت واقعیت تاریخی است از دیدگاه فرد. بیشتر متون روایی ما از دستهی دوم هستند. روایت نوع سومی هم داریم که در ادبیات ما کمتر دیده شده است. این روایت نه ساخت است، نه بازپرداخت؛ بلکه بازتکوین نام دارد؛ یعنی دگرگون کردن فضاها و مسائل. شاید در کل فرهنگ ایرانی دو یا سه نفر باشند که به این مقام رسیدهاند. اینها روایت را گرفته، جذب خود میکنند و فضای دیگری را عرضه میدارند؛ حتی گاه مخالف فضای اولیه. این دسته از هنرمندان انسانهای بیقالب نامیده میشوند. حافظ در جرگهی سوم قرار دارد.»
حافظ با قصههای قرآنی چه کرده است؟
محبتی در ادامهی سخنانش تصریح کرد: «حافظ بیشتر با «یای» نسبت قصههای قرآنی کار دارد تا با خود قصهها. او با زیرکی خاصش سراغ قصههایی نمیرود که مردم روی آنها حساسیت دارند و در مقابل، به آن دسته از قصههایی میپردازد که عین آنها در قرآن نیامده است. در واقع ما با این سوال روبهرو میشویم که آیا کار حافظ روایت نام دارد یا ضدروایت؟ حافظ کتابهای زیادی خوانده؛ چندانکه خودش هم میگوید «رتبت دانش حافظ به فلک برشده بود» و سلطهی بینظیری بر میراث اسلامی داشت. قصهها در دیوان حافظ به صورت یک شبکهی ارتباطی با همدیگر در حال چرخش هستند. حافظ هر بیتی که گفته با تسلط بر تمامی اشعارش، متوجه این نکته بوده که دچار تناقضگویی نشود. او علاوه بر دانش عمیقش بر میراث اسلامی، سه فرهنگ یونانی، ایرانی و هندی را هم به خوبی میشناخت. مثلا در بیت زیر: «آینهی سکندر جام می است بنگر/ تا بر تو عرضه دارد احول ملک دارا» نشانههای دو فرهنگ ایران و یونان را بازتاب داده است. او گاهی روایتها را در هم میآمیزد؛ یعنی روایتی که متعلق به اسلام است را با یک روایت ایرانی تلفیق میکند: «دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت/ رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم». آیا او از آوردن نام سکندر و سلیمان در یک بیت تعمدی داشته؟ ملک سلیمان چه ویژگیهایی دارد که حافظ در آرزوی آن است و چرا زندان سکندر برایش قابل تحمل نیست؟ حافظ ناقل و راوی مستقیم قصههای قرآنی نیست؛ کاری که او میکند بازپرداخت هم محسوب نمیشود و جز دگرساخت نام دیگری به آن نمیتوان داد. در غزلی که با بیت زیر شروع میشود: «یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور/ کلبهی احزان شود روزی گلستان غم مخور» حافظ داستان حضرت یوسف را نمیگوید و در پی طرح چیز دیگری است. مسالهی حافظ مسالهی حرمان و عشق است، نه مسالهی یعقوب و یوسف. حافظ مبنا را از قصهها میگیرد و با فرهنگهای دیگر درمیآمیزد و فرهنگ سومی میآفریند. هدف او خلاقیت فردی است و همین است که اوج هنر حافظ محسوب میشود. قصهها در دستگاه فرهنگی ـ فکری حافظ دچار وضعیتی میشوند که نمیتوان گفت همان قصهی اصلیاند. در حقیقت وی در تدوین قصههایش چهار فرهنگ را با هم تلفیق کرده: اسرائیلیات، یونانیات، اسلامیات و ایرانیات. حافظ مثل طلاسازی است که تکتک واژههایش را صیقل داده و گردنبندی زیبا درست کرده است. او از نظر تاریخی هم در گلوگاه فرهنگ ایران واقع شده؛ یعنی درست زمانی که مغولها آمدهاند و تمام امیدی که ایرانیها برای بازسازی کشور داشتند را از بین بردهاند. طبق یک فرضیه، حافظ میخواهد تصویری از هویت گسستهی ما باشد. آیا غزل حافظ تصویر فرهنگ پارهپارهی ما از قرن هشتم به بعد نیست؟»
حافظ، شاعری بینظیر
«شیوهی روایتی حافظ در هیچ یک از بزرگان ما تکرار نشده است.» محبتی با تاکید بر نکتهی بالا، سخنانش را چنین به پایان برد: «غیر از حافظ تا حدودی خواجو این شیوه را پیش گرفته که نتوانسته به موفقیت دست پیدا کند؛ چون فاقد پایهی ذهنی و فکری حافظ بوده است. سلمان ساوجی هم هرچند در جاهایی قویتر از حافظ عمل میکند، هوشیاری خاص حافظ باز او را در اوج نگه میدارد؛ بیاعتنا به اینکه در نوع روایتگری قصهها، حتی حافظ روی شانههای سلمان قرار گرفته است. حافظ میگوید: «ما قصهی سکندر و دارا نخواندهایم/ از ما به جز حکایت مهر و وفا نپرس» مهر و وفا دو تن از عشاق قدیمی ایرانیاند که از چند و چون ماجرای عاشقانهشان چیزی به دست ما نرسیده. این اشاره نشان میدهد حافظ روی قصههای ایرانی مطالعه داشته و علاوه بر این قصهی اسکندر و دارا را هم کامل خوانده است. حافظ وقتی میگوید: «نصاب حسن در حد کمال است/ زکاتم ده که مسکین و فقیرم» اصلا زکات را در مفهومی غیر از اصطلاح رایج آن به کار میبرد. وقتی هم در بیتی به سلطان محمود غزنوی و غلامش «ایاز اویماق» اشاره دارد، فضای دیگری میآفریند که ربطی به قصههای رایج ندارد: «غرض کرشمهی حسن است ورنه حاجت نیست دولت محمود را به زلف ایاز». در کل میتوان گفت حافظ سه شیوه در تاویل و تحلیل روایتهای قرآنی پیش گرفته است: اول: وارد کردن یک فضای فردی و موردی به یک فضای عام انسانی. یعنی اگر یک یوسف تاریخی داریم، حافظ وی را به گونهی دیگری مطرح کرده است و هر کسی در شعر حافظ میتواند خودش را یوسف حساب کند. بزرگترین هنر حافظ هم همین است. یعنی میتواند قصهای را از حالت مصداقیت درآورد و به آن موضوعیت ببخشد. در واقع حافظ امر خاص مصداقی را به امر عام جهانی بدل میکند. کار دوم او انسلاخ معنوی روایتها و بازکردن فضاهای جدید است. یعنی چیزی که تا به امروز بوده، از این به بعد در دیوان حافظ به چیز دیگری بدل خواهد شد؛ مخالفان حافظ هم دقیقا در همینجا او را دچار مخمصه میکنند. کار سوم شاعر، حفظ حافظانگی خود است. بدین معنی که همهی آنچه حافظ در روایتها آمیخته، محصول فکر نقاد اوست. طرح فرهنگی حافظ هم در همین نکته خلاص میشود: هر چه میخوانیم و میآموزیم و میفهمیم را در درون خودمان باید بریزیم و همه چیز را از این منظر درک و تحلیل کنیم. در واقع حافظ قرآن را نیز چنین میخواند و میتواند بر همین اساس فضاهای جدیدی خلق کند.»