یادداشت و مقاله/از نوشتن، به دیگری، به انسان
از نوشتن، به دیگری، به انسان

از نوشتن، به دیگری، به انسان

یادداشت و مقاله  - نوشتن، یکی از ضروری‌ترین کنش‌های این روزهای ماست.

محمد نجفی: بیشتر از ده سال پیش گزین گویه ای را خواندم از جاش بیلینگز که «نوشتن برای فراموش کردن است نه به یاد آوردن.» از همان روزها این فراموش کردن در ذهنم مدام می‌زنگید و آن‌گاه پر رنگ تر شد که مرحوم نیچه در کتاب «سودمندی و ناسودمندی تاریخ برای زندگی»اش چیزهایی نوشت درباره فراموش کردن‌ها و به یاد آوردن‌ها که از قضا همان روزها آن را نیز خواندم. زنگ فراموشی و به یادآوردن بیشتر و بیشتر شد تا به امروز که در ذهن بسیاری از ما پرسش قدیمی و شاید دِمُده شده اما بس بسیار جدی «چه باید کرد؟» باز زنگ می‌زند.
به گمانم نوشتن عجیب رخدادی است برای آن که می‌نویسد بیش از آن کس که می‌خواند آن نوشته را. آن‌گاه که می‌نویسی انگاری خود را در مقام دیگری می‌نهی... خود را خودخواسته دو پاره می کنی و شاید چند پاره و می‌کوشی خودت به خودت گوش بسپاری و خودت، خودت را خطاب کنی. این می‌شود همان دوپارگی/چندپارگی خود خواسته. خودت به خودت گوش می سپاری و این چنین فاصله ای می اندازی میان این دو خود (شاید کمی هم عالیجناب فروید را بتوان در خاطر زنده کرد در این جا) و گویی خودت به جان خودت می افتی.
یعنی شاید نوشتن اگر دشوار است به این دلیل باشد که به جان خود افتادن دلیری می خواهد و اگر آسان است به دلیل لذتی است که می بری از این کلنجار رفتن‌ها و گشودن چشم اندازهایی تازه به روی خود.
نوشتن موهبتی است که ما را می‌آموزاند که چه چیزهایی را فراموش کنیم و چه چیزهایی را به یاد داشته باشیم یا به یاد آوریم. اگر باز بخواهم از سخن نیچه (اگر نام‌هایی را می برم برای آن است که دست کم حق مالکیت معنوی این بزرگان را ادا کرده باشم ورنه حاشا که در پی به میان آوردن این نام‌ها برای رنگ و لعاب دادن به حرف‌هام باشم) در زندگی نامه خودنوشتش، اینک انسان (انسان مصلوب) بهره‌ای برم از فصل "چرا من این چنین فرزانه‌ام" پاسخ وی را در این‌جا می‌آورم: "زیرا می‌دانم چه کتاب‌هایی را نباید بخوانم." حال می‌توان گفت چرا من می نویسم؟ و در پاسخ: چون می خواهم بیاموزم که چه چیزهایی را فراموش کنم و چه چیزهایی را به یاد آورم.
شاید این‌چنین نوشتن می‌بایست یکی از ضروری‌ترین کنش‌های این روزهای ما باشد؛ ضروری‌تر و جدی‌تر از خوردن و خوابیدن مان شاید. این‌گونه می‌توان امیدوار بود که بر خودمان و تاریخ‌مان و تمامی زوایای زندگی‌مان نوری اگر چه کم سو بتابد و در سایه‌ی آن «دیگری» نیز برای‌مان آشناتر شود و گام‌های‌مان - هرچند لرزان و کوچک اما مهم - در همزیستی مسالمت‌آمیز با «دیگران» لذت زیستن را به ما بچشاند.
از دیگر سو اما ما بی دیگری هیچ درکی و دریافتی از خود نداریم و البته باید تأکید کنم که این دیگری لزوماً و فقط دیگر آدمیان نیستند و به یک معنا من خودم را در آیینه ی دیگری است که در می‌یابم. تو بگو اشیاء پیرامون و آن چه ما احساس می کنیم با حواس پنج گانه‌مان حتا و نه فقط آدم‌های دور و برمان... یعنی حتا نیاز هم چه بسا واژه‌ی مناسبی نباشد. دیگری مرا به من می‌نمایاند و این امری است واقع... جز این هیچ فرض دیگری نمی‌توان داشت به گمانم. ما در مجموعه‌ای در هم تنیده و پیچیده از «دیگری»‌ها حاضریم و غیاب‌مان در این مجموعه، چه بسا چیزی نباشد جز خروج‌مان است از بود و نمود، از هستی و از جهان انسانی‌مان.

نظرات
هیچ نظری درباره این مطلب تا کنون به ثبت نرسیده است.
ارسال نظر

نام (اختیاری)

پست الکترونیک (اختیاری)  

آدرس وب سایت یا وبلاگ (اختیاری)

نظر شما  

حاصل عبارت را در باکس مقابل وارد نمایید::

 = 5+2

کد مطلب:74
تاریخ انتشار :شنبه 24 مرداد 1388 - 17:38:13