یادداشت و مقاله
- ما نیز در کارزار زندگی سر میکنیم و چارهای نداریم که پا روی جنازهها بگذاریم و بگذریم.
هدف من این است: به شما یاد بدهم که از یک بیمعنایی نقاب پوش به چیزی برسید که بیمعنایی آشکار است.
«پژوهشهای فلسفی، لودویگ ویتگنشتاین»
«چارهای نداشتیم، باید پا روی جنازهها میگذاشتیم و جلو میرفتیم.» این، پارهای است از روایت یکی از بازماندگان جنگی که هنوز سایه روشنی از آن بر فراز سر ما باقی مانده است. اگرچه او هرگز نگفت این «راه رفتن روی جنازهها» به پیروزی ختم شد یا نه اما با بازخوانی این پاره میتوان بهانهای یافت برای بازخوانی تجربهای که هماکنون ما در میانه آن و کمابیش درگیر و دار کلنجار رفتن با آنیم.
«راه رفتن روی جنازهها» شاید مناسبترین تعبیر ممکن باشد برای توصیف این کلنجار بیپایان که میتواند از یک ذهن بیمار تراوش کند و راهی بیابد برای تبیین و توصیف یا به عبارت بهتر تحملپذیر و کنار آمدنیتر کردن تمثال از ریختافتاده روزگار کنونیمان و اینگونه است که ناتوانی در درک موقعیتی که در آن قرار گرفتهایم میتواند سبب دستآویزی به چنین ترکیبات بیدر و پیکری گردد.
اما از روزنی دیگر نیز میتوان به این موضوع نگریست، چشمهایمان را ببندیم و گوشهایمان را بگیریم و فریاد برآریم که اوضاع بر وفق مراد است و شهر آرام. خبری هم اگر باشد چندتایی قتل و سقط جنین در توالتهای عمومیو خالی شدن مغز جوانکی توی دهانش از سر جهالت و الخ. در نهایت «این روزها که میگذرد، مثل هر روزند و ... » و تکرار و تکرار و تکرار ... باری، این تنها فریبی است که خود خواسته به واسطه آن خودمان را میفریبیم و گمان میکنیم اگر همه چیز را در جای خود و اوضاع را بر وفق مراد بدانیم همه چیز حل خواهد شد. اما شاید در میانهی یک بازی گرفتار آمده باشیم و این بازی باشد که با ما بازی میکند و بنابراین و در شرایطی که عالم و آدم دست به دست هم دادهاند تا کلک ما را بکنند ما تنها در میانه بازیای گرفتار شدهایم که همه و از جمله خودمان آن را جدی گرفتهایم. بنابراین بگذارید چشمهایمان را بگشاییم و دستها را از روی گوشهایمان برداریم و بپذیریم که لااقل در زمانه ما هر چیزی میتواند محتمل باشد و چندان تعجبی هم ندارد اگر پارادوکسها ما را دربر گرفته باشند و ما خود زادهی آنها باشیم و دست پروردهی آنها.
و اکنون، بیراه نیست اگر از ما پرسیده شود و اگر خود بپرسیم جریان از چه قرار است؟ من هم نمیدانم، شما هم نخواهید دانست و ما همگی چارهای نداریم جز آنکه نظارهگران خوبی باشیم و شنوندگانی تمام عیار و اندیشهگرانی حیران، تا اگر نمیتوانیم نسخهای تجویز کنیم دستکم توان توصیف کردن را داشته باشیم که دیگر کلید به کارمان نخواهد آمد اگر قفلها رنگ زنگ به خود گرفته باشند، نگاهی تیزبین و گوشی شنوا لازم است تا زنگ را بزداید و شاید زمین لرزهای که پایداری بناها را محک بزند. با این همه، ما نیز در کارزار زندگی سر میکنیم و چارهای نداریم که پا روی جنازهها بگذاریم و بگذریم.
محمد نجفی