گفتوگو
- گفتوگو با حسین تقوی، مسئول گنجینهی مطبوعات شهرکتاب.
سینا سعدی: اگر برای یافتن یک مطلب از درون یک مجله قدیمی فرضا به کتابخانه ملی مراجعه کرده باشید و دیده باشید که یک دوره مجله را با چه مشقتی ممکن است در اختیار شما بگذارند و بعد از در اختیار گرفتن آن دریافته باشید که آن دوره مجله تا چه اندازه ناقص است و احتیاجات شما را به هیچ وجه بر نمیآورد، آنگاه قدر یک «گنجینه مطبوعات» را که با یک سفارش، بتواند دهها دوره مجله را در طول یک هفته در اختیار شما بگذارد خواهید دانست.
به هنگام افتتاح شهر کتاب مرکزی در اسفندماه، دیدارکنندگان در گوشهای از کتابفروشی به قفسههایی برخوردند که نمونه بعضی مجلات و نشریات قدیمی را در خود داشت و عنوانش «گنجینه مطبوعات» بود.
پرس و جوها نشان داد که باعث و بانی کار، جوانی است به نام حسین تقوی که قبلا کتابفروش بوده و ده پانزده سالی است که به کار مطبوعات قدیمی مشغول شده است.
تقوی متولد ۱۳۴۶ بندر شاهپور (بندر امام خمینی فعلی) است. از دو سالگی به همراه پدر و مادر به تهران آمده، در تهران بالیده اما هنوز خود را جنوبی میداند. شاید عشق به جنوب او را واداشته که برای مدتی به بندرعباس برود و پیشه پدر را که کار روی کشتی بوده است از سر گیرد.
اما بعد مثل همه کسانی که در تهران زندگی کردهاند طاقت نیاورده، به شهر درندشت باز آمده است. دوران کودکیاش در تهران سپری شده، از همان کودکی به کتاب علاقهمند بوده، در آغاز به کتابفروشی روی آورده اما سیر حوادث او را به سمت مجلات و نشریات قدیمی سوق داده است. آدم باهوشی است و حافظه حیرت انگیزی دارد. شاید بتوان گفت پدیدهای است. روابط عمومیاش بیمانند است. به اندازه یک تاریخ آدم میشناسد.
با عده زیادی در ارتباط است. خانهاش آشفته بازار کتاب و مجله است و تختی که بر روی آن میخوابد در میان مجلات کهنه وصله ناجوری است که در گوشه اتاق گم شده است. دفترش در پاساژ کتاب صفوی محل آمد و شد اهل کتاب است. تلفنش مدام زنگ میزند و از او کتاب و مجله میخواهند. در واقع به یک کار مرده رونقی بخشیده که نگفتنی است.
همه اینها موجب گفتوگو با او شده است.
چه چیزی باعث شد به کتابفروشی روی بیاورید؟
یک آقایی بود در خیابان خیام، به نام ناصر رحیمی، کتاب بساط میکرد. از دست دوم فروشهای تهران بود. ما زیاد کتابفروش دست دوم نداریم. در دهه ۶۰ تا آنجا که من یادم است در میدان انقلاب پدر جواد یساولی بود، همین ناصر رحیمی بود، کتابفروشی اوستا بود، کتابفروشی تماشا بود، امیر باراتا بود و چند کتابفروش دیگر در پاساژ ایران مثل بیژن کلباسی.
در خیابان ناصرخسرو هم آقای بارفتنی کتابفروشی شمس را داشت، در خیابان جمهوری آقای فشاهی بود که چند روز پیش فوت شد. پدر محمد رضا فشاهی نویسنده. کتابها هم ارزان بود. مثلا دوره هجده جلدی صادق هدایت ۱۵۰۰ تومان.
آقای ناصر رحیمی چه کرد که شما کتابفروش شدید؟
گفت فکر میکنم شما کتابفروش خوبی بشوید. من هم رفتم کتابفروش شدم. در سه راه اکبر آباد یک کتابفروشی بود، اول بار آنجا مشغول شدم. بعد رفتم خیابان شیراز شمالی، کتابفروشی بزرگی بود، آنجا کار کردم و توانستم با بسیاری آدمها آشنا بشوم؛ نقاشها، مجسمه سازها، استادان معماری، پزشکان، نویسندهها، خیلیها. برای من خیلی خوب بود. تا سال ۶۹ آنجا بودم، بعد بیرون آمدم و دوباره رفتم جنوب، بندرعباس، و شروع کردم روی کشتی کار کردن. مدتی آنجا کار کردم ولی دیدم محیط برای من مناسب نیست.
روی کشتی؟ چه کار میکردید؟
کارگری. همه کارهای سخت و نفس گیری که روی کشتی وجود دارد. بار میزدم. چند ماه روی کشتی کار کردم و دوباره برگشتم تهران.
در تهران یک روز رفتم دفتر آقای آذری. از قبل او را میشناختم. آقای آذری قبل از انقلاب در دفتر راهنمای کتاب کار میکرد. ایرج افشار به او پیشنهاد کرده بود که مجلات قدیمی را جمع کند. با تشویق (ایرج) افشار و (احسان) یارشاطر از دهه ۴۰ شروع کرده بود به جمع آوری مجلات.
البته قبل از او ابوالحسن باستانی قمشه که کارمند بانک رهنی بود این کار را شروع کرده بود. اما آقای باستانی ارتباطاتی نداشت. آقای آذری چون آقای افشار و یارشاطر از سرشناسان کتاب در ایران بودند و ارتباطات وسیعی با خارج داشتند توانست در داخل و خارج کتاب و مجله بفروشد.
کار او تا سال ۵۸ رونق داشت.گاه میریختند توی مغازهاش، گاهی مجلاتش را میبردند، اذیتش میکردند. از یک دوره مجله گران قیمت یکباره یک جلدش را بر میداشتند. دورهاش ناقص میشد. ولی آقای آذری از پا ننشست. بعد از سال ۵۸ به کمک آقای سیدین صحاف به پاساژ کتاب صفوی آمد و مغازه کوچکی دایر کرد. با سختیهای زیادی که آن زمان وجود داشت، کارش را دوباره راه انداخت. او با کمک کسانی مثل ایرج افشار کارش را ادامه میداد. تنها کسی بود که با دانشجویان خیلی خوب تا میکرد. تنها کسی بود که میتوانست کتابخانهها را کامل کند.
کسان دیگری هم بودند مثل آقای آذری که در این زمینهها کار میکردند؟
بله، گوشه و کنار بودند کسانی که این کار را میکردند. قبل از آقای آذری به گمانم یکی از کسانی که این کار را شروع کرده بود، محمد رمضانی بود که بعضی مجلات را تجدید چاپ میکرد یا میرفت هندوستان خیلی چیزها میآورد. یا یک آقای علی اکبرخان شیبانی بود که عادت داشت تمام شماره اولها را جمع کند. میداد به صورت جنگ صحافی میکردند.
شخصی بود به نام آقای قاسمی. دانشکده ادبیات درس خوانده بود. مجموعه خوبی داشت که من خریدم. مرد خوبی بود. یک آقای گلچین هست که معلم زبان انگلیسی بود. مجله جمع میکرد. یک آقایی به نام پرویز زنوبی بود که کارمند گمرک بود ولی چون علاقهمند بود انتشاراتی راه انداخته بود به نام پاپیروس. مدتی هم در خیابان انقلاب دفتر داشت. به جنگهای ادبی علاقهمند بود و مجله میفروخت.
پیش آقای آذری هم شخصی بود به اسم کاظم شهبازی که الان استاد رشته نمایش است. محسن اعتمادی هم که راهنمای تور است و آژانس کاراوان صحرا را دارد، به این کار هم علاقه دارد. اینها مجله جمع میکردند و به آقای آذری میفروختند. آقای آذری برای خودش یک قطب بود. باستانی هم همینطور.
خب شما برگشتید تهران و رفتید به آقای آذری سر بزنید.
آمدم تهران رفتم به آذری سری بزنم، دیدم یک آقای جوانی خیلی دمق آنجا نشسته ولی از آقای آذری خبری نیست. گفتم ببخشید آقای آذری نیستند؟ گفت شما؟ گفتم من دوستشان هستم. گفت فوت شدند. ناراحت شدم. با او به صحبت نشستم.
معلوم شد پسر اوست و در کار پدر مانده است. به این کار علاقهمند نیست. بلد هم نیست. گفتم خب من میآیم به کمکتان. با هم کار میکنیم. تا این زمان من کار مجله نکرده بودم و بلد نبودم. کار کتاب کرده بودم. یک خانه داشتم فروختم و از سال ۷۱ با او شروع به کار کردم.
سه چهار سالی با هم کار کردیم ولی او علاقهای به این رشته نداشت. از هم جدا شدیم. مغازه رو به رو را اجاره کردم. او هم گنجینه پدرش را به کتابخانه ملی فروخت، به ثمن بخس، و از این کار بیرون رفت.
دیگر کسی توی این کار نبود. فقط باستانی مانده بود. او هم مرد مسنی بود و نمیتوانست کار کند. مجلاتش را صحافی میکرد میگذاشت توی کتابفروشی پیام برایش بفروشند. از قبل از انقلاب از هر مجلهای که در میآمد صد شماره میخرید و بایگانی میکرد.
حالا تصور کنید برای نگهداری مجلاتی که او داشت، چه جای وسیعی لازم بود. باید میرفتید خانهاش را میدیدید. سه طبقه خانهاش از مجله پر بود. به هر حال من کار را شروع کردم و با یک سری اساتید آشنا شدم.
اوایل فروشم عمده نبود. گاهی کسانی خریدی میکردند. در سال ۱۳۷۷ آقای (کاظم) بجنوردی، رئیس کتابخانه ملی، برای اولین بار بعد از انقلاب ۳۰۰ دوره مجله سفارش مجله داد. این باعث شد که من قوت بگیرم. خوشبختانه در سالهای اخیر با کارهایی که شده دارد مقداری ارزش مطبوعات شناخته میشود.
مطبوعات مصرف روز دارد. مطبوعات گذشته بخصوص روزنامهها بنا به معروف مثل سبزی فاسد شده است. بنابر این چه ارزشی دارد که باید آنها را جمع آوری کرد؟
برای نوشتن یک مقاله باید چندین کتاب خوانده شود. گاهی ارزش مطبوعات از کتاب بیشتر است؛ موجز است، مختصر است، مفید است، به روز است، تجدید چاپ نمیشود، اینها و علل دیگر سبب میشود پژوهشگران نیاز مبرمی به نشریات پیدا کنند.
بنابراین باید مجلات در جایی جمع آوری شود تا اهل تحقیق از آنها استفاده کنند. متاسفانه ما یک مرکز درست و حسابی در این زمینه نداریم. البته بعضی موسسات تلاش میکنند اما رویهمرفته ضعیف است.
کتابخانه مجلس دارد خوب به مردم سرویس میدهد ولی ۹۵ درصد دورههایش ناقص است. کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران با اینکه پایه گذارش استاد ایرج افشار بود، دورههای مجلاتش ناقص است. چه بلایی سرشان آمده نمیدانم ولی ناقص است.
تازه آنها بیشتر به قشر دانشگاهی سرویس میدهند. البته افراد علاقهمندی هستند مثل خانم مهران عاشوری که برای اولین بار در ایران فهرست نشریات دانشگاه تهران را به صورت کتاب بیرون داد. جدیدا کتابخانه مجلس هم از ایشان پیروی کرده و - شنیدهام - آنها هم فهرست خود را منتشر کردهاند. آستان قدس هم دارد چنین کاری میکند. کتابخانه ملی هم سعی دارد مجموعه خود را کامل کند اما سرویس دهی آن خوب نیست.
ابوالحسن باستانی را از کجا میشناختید؟
وقتی در مطبوعاتی آذری مشغول بودم یک روز آقایی آمد، کیف بزرگی در دست داشت. همه او را با آن کیف بزرگ میشناختند. در جهاد سازندگی کار میکرد. حسابدار بود. گاهی میآمد مجلهای را که لازم داشت میگرفت. یا ما اگر مجلهای لازم داشتیم از او میگرفتیم. برخوردش خوب بود. به دانشجویان خوب سرویس میداد. حتی شاید مجله میداد و پول نمیگرفت. دیگر دوست شده بودیم و تا آخرین روزهای زندگی با او در ارتباط بودم.
آخرین بار هم که به خانهاش رفتم حس کردم دیگر رفتنی است. مجموعهاش را دوستان من خریدند. مجموعه عظیمی بود. حدود ۳۰ کامیون و وانت مجله داشت. فکر نمیکنم هیچ کتابخانهای در ایران و جهان اینهمه مجله قدیمی داشته باشد. البته کتاب هم داشت ولی کتابهایش را جداگانه فروخته بود. مجلاتش را به یکی از دوستان من فروخت. او هم به من خبر داد. مبلغ آن را گفت پرداخت کردم.
این در چه سالی بود؟
۱۳۸۵ بود. قیمتش هم زیاد نبود. اما کتابخانه مجلس و ملی رفته بودند و نخریده بودند. با اینکه اصلا مبلغی نبود. کتابخانههای کشور میتوانستند آن را بخرند و بطور رایگان بین کتابخانههای دانشگاهی یا شهرستانها توزیع کنند.
برای گسترش زبان فارسی یک چنین مجموعهای خیلی لازم است. در حالی که همایشهای بزرگی برپا میشود که خاصیت چندانی ندارند یا چیزهایی را با قیمت بالا میخرند ولی به اینجا که میرسند از بذل و بخشش باز میایستند. به نظرم باید با دانشگاهها و وزارت علوم و سازمانهای دیگر صحبت کرد که اینها دارای ارزش است و تاریخ و فرهنگ ماست و باید در همه دانشگاهها باشد.
برای مثال خطه آذربایجان که مهد مشروطیت است یک کتابخانه درست و حسابی ندارد. استان گیلان به همچنین. به هر حال از زیربناهای توسعه فرهنگی ایجاد کتابخانه و کتابفروشی و این نوع کارهاست. بعضی از کتابخانههای خارجی مثل کتابخانه کنگره گنجینه نشریات فارسیشان غنیتر از کتابخانههای بزرگ ماست.
از سرویس دهی کتابخانهها گفتید. کدام یک از کتابخانهها در حال حاضر سرویس دهی خوبی دارند؟
الان کتابخانه و موزه ملی ملک، خیلی عالی به مردم سرویس میدهند. دیگر کتابخانه مجلس است که با یک کارت ملی هرچیز بخواهید در اختیار شما میگذارد. دیگر کتابخانه حسینیه ارشاد. شنیدهام آستان قدس هم خوب است. ولی ۹۹ درصد دانشگاههای ما کتابخانه درست و حسابی ندارند. در حالی که یکی از مهمترین بخشهای هر دانشگاهی کتابخانه آن است.
رابطه شما با شهر کتاب چیست و چه کاری برای آن کردهاید؟
رابط من و شهر کتاب به عنوان بزرگترین سوپرمارکت فرهنگی دوست عزیزم دکتر جمشید لطفی بود. او بود که مرا با آقای مهندس (مهدی) فیروزان آشنا کرد. آقای فیروزان مدیر عامل شهر کتاب توجه داشت و دارد که این منابع چقدر با ارزش است و با چه زحمتی جمع آوری شده.
به این خاطر انبارهایی در اختیار من گذاشت که بتوانم نشریات و مجلاتم را در آنها نگهداری کنم. شاید در آینده بتوانیم اینها را اسکن کنیم و به صورت پی دی اف به سراسر ایران و جهان بدهیم یا در اختیار پژوهشگران یا مراکز ایرانشناسی بگذاریم.
گنجینه مطبوعات شهر کتاب را شما در اختیار گذاشتید؟
بله.
یعنی اگر کسی یک دوره مجله لازم داشت چه باید بکند؟
میتواند از طریق سایت شهر کتاب یا حضورا و بطور مستقیم سفارش دهد. در طول یک هفته دوره آن را آماده میکنیم و صحافی شده تحویل میدهیم.
هزینه آن چقدر است؟
قیمت هر مجله فرق میکند. بستگی به این دارد که چه مجلهای را میخواهند.
این کار در دفتر شما هم ممکن بود. پس رابطه با شهر کتاب چه امکانی به شما داده است؟
به من امکان داده است که مردم بیایند آنجا و گنجینه مطبوعات ما را ببینند چون در دفتر کوچک من دیده نمیشود. همچنین این امکان را داده است که در نمایشگاههای بین المللی کتاب شرکت کنیم. هم برای شهر کتاب خوب است هم برای من. این نوع کارها به تنهایی سخت است. دست به دست هم که بدهیم بهتر میتوانیم سرویس بدهیم. آقای فیروزان از هیچ کمکی دریغ نمیکند و پشت ما ایستاده است تا ایدههای خود را اجرا کنیم.
چه ایدههایی؟
ایدهها زیاد است. یکی این است که در تهران و شهرستانها موزه مطبوعات راه بیندازیم. فکر میکنم ایده جالبی باشد که نشریات مختلف دوره قاجار را قاب کنیم و کنار موزه کتاب در تپههای عباس آباد به نمایش بگذاریم تا پیشینه غنی ما در مطبوعات بر همگان معلوم شود. شنیدهام که موزه مطبوعات آمریکا هم یکی دو سال بیشتر نیست که راه افتاده. این به نظرم خیلی مورد نیاز است.
علاوه بر این ما در تهران به یک کتابخانه تخصصی مطبوعات احتیاج داریم. تصور میکنم شهرداری هم که ده بیست کتابخانه تخصصی در سطح تهران راه انداخته، از این فکر حمایت کند که ما یک کتابخانه تخصصی مطبوعات و نشریات در تهران دایر کنیم تا هر کس نیاز پیدا کرد مراجعه کند و مطبوعات مورد نیاز در اختیار او قرار بگیرد و بتواند تحقیقاتش را انجام دهد.
سومین طرح من ایجاد شهر مجله است. خیلی از جوانها و محققین ما به مجلاتی نیاز دارند که آنها را پیدا نمیکنند. اگر هم خودشان دوره را داشته باشند بطور ناقص دارند. ما میتوانیم هزار هزار مجله بریزیم که بیایند با قیمت نازلی حتی تک شماره آنها را بخرند تا از لحاظ مالی هم به آنها فشار نیاید. شهر کتاب طرحهای آن را نوشته است و میخواهد به دکتر قالی باف پیشنهاد بدهد. البته آقای فیروزان میگوید هر آدم فرهنگی خیری مشتاق باشد با او کار و همکاری میکنیم.
آیا تا کنون کسانی پیدا شدهاند که از این طرحها حمایت کنند؟
نه. در حرفهایم مطرح میکنم تا علاقه مندان حتی کسانی که بطور شخصی میتوانند حمایت کنند گام جلو بگذارند. ممکن است کسی کارخانه دار باشد ولی به این امور علاقهمند باشد. چنین کسانی میتوانند با شهر کتاب صحبت کنند تا این مکانها را با حمایت مالی آنها راه بیندازیم. کارهای فرهنگی احتیاج به حمایت و حمایت کننده دارد. این حمایت کننده میتواند نهاد دولتی یا غیر دولتی باشد، کمیسیون فرهنگی مجلس باشد، شورای شهر باشد یا هر شخص علاقهمندی.
به غیر از اینها در نظر دارم اگر امکانش پیش بیاید با کشورهای خارجی تماس برقرار کنیم و نمایشگاهی از مطبوعات دوره قاجار ترتیب بدهیم. صدها عنوان نشریه از دوره قاجار وجود دارد که میتوان آنها را به صورت قاب شده به نمایش گذاشت تا بیایند ببینند که ما جزو اولین کشورهایی بودهایم که به تعداد کثیری مطبوعات و روزنامه و روزنامه نگار داشتهایم.
در این ده پانزده سالی که کار میکنید بیشتر مشتریان شما ایرانی بودهاند یا خارجی؟
ایرانی بودهاند. ما در سطح جهان هنوز اطلاع رسانی لازم را نکردهایم. در سطح داخلی هم نکردهایم.
مهمترین نشریهای که تا کنون به خارج از کشور فروختهاید فکر میکنید کدام است؟
دوره کامل چلنگر که برای دانشگاه ایلینوی فرستادهام یا احتمالا دوره نشریات قاجار که دانشگاه آکسفورد خریده است.
الان نشریاتتان را کجا نگهداری میکنید؟ انباری اجاره کردهاید؟
نه. آقای فیروزان مدیر عامل شهر کتاب که عاشق فرهنگ است کمک کرده است و انباری در اختیار من گذاشته است. بدون هیچ چشمداشتی. این هم کار سختی است که بدون کمکهای مانند کمکهای شهر کتاب میسر نیست. گنج قارون میخواهد، عمر نوح و صبر ایوب.
منبع: بیبیسی فارسی