وقتی بمبهای آمریکا و اسرائیل پنجرهها را شکستند، قفسههای کتاب را فرو ریختند و بر دیوارها ترک انداختند، چیزهای زیادی در این شهر بودند که ایستادند و تن به ویرانی ندادند: میل ما به خواندن، به مقاومت در برابر فراموشی، و به گرامیداشت زندگی.
شهرکتاب مرکزی، که ویترین شیشهایاش بر اثر امواج ناشی از بمبارانها فرو ریخت، از دوم فروردین دوباره بر پا ایستاد و نفسی تازه کرد؛ چنین شد که مسیر مردم مشتاق به خواندن به سوی کتابها باز شد، هرچند اینبار با ورقهای سرد و ترسناک فلزی به جای شیشههای شفاف پذیرای بر ویترین. اما طولی نکشید که دوستداران هنرمند شهرکتاب دست به کار شدند و خیلی زود، همین صفحههای زمخت فلزی به سطحی برای نقاشی امید و به دیواری برای روایت شدن درد و تابآوری تبدیل شدند.
اثر تازهای که بر این ورقهها نشسته، چیزی بسیار فراتر از تصویری نقاشی شده است و آشکارا تبدیل به نمادی از تعهدی انسانی شده است.
عبارت «صد دانه یاقوت» بر سینهی فلز حک شده، کنار تصویر یک کیف مدرسه و گل لاله و بالها و احساس حرکت و پرواز در اطراف آن؛ یادآور نامهایی که حالا در دفتر حضور و غیاب آسمان ثبت شدهاند: کودکان و معلمان مدرسهی میناب که در حملهای موشکی جان باختند؛ ۱۶۸ دانشآموز و معلم که هر کدام میتوانستند فردای این سرزمین را روشنتر کنند.
«صد دانه یاقوت» اینجا فقط یادآور یک شعر درسی یا کودکانه نیست؛
نمادی است از کودکیای که حقش بازی و یادگیری و ادامه زندگی بود، اما با موشک و خشونت روبهرو شد.
اینها کلماتی است که باید در دفتر مشق نوشته میشد، نه در گزارشهای سوگ.
این کیف مدرسه باید پر از دفتر و مداد میبود، نه نشانیِ از آخرین روز.
شهرکتاب، که خودش هم زخم بر تن دارد، با همین تصویر میگوید:
فرهنگ، شیشه نیست که با اولین ضربه خرد شود؛
فرهنگ ریشه است که در کتاب، در کلمه، در شعر، و در حافظهی جمعی جریان دارد.
اگر دیوارها ترک بردارند، ما روی همان ترکها نقاشی میکنیم.
اگر ویترینها بشکنند، داستانها از لابهلای شکستگیها راهی به بیرون پیدا میکنند.
این اثر، ادای احترام به کودکان مظلوم مدرسهی میناب است، اما بسیار فراتر از سوگنامههای مرسوم است؛
این اثر دعوتی است به اینکه به یادشان کتاب بخوانیم، برایشان قصه بگوییم،
مدرسهها را دوستتر بداریم، و هر صفحه را که ورق میزنیم،
نام یکی از آن یاقوتهای را زنده نگه داریم.
ورقهای فلزی ویترین شهرکتاب مرکزی، امروز به دیواری برای تصویر مسیر رنج تا امید تبدیل شدهاند؛
به نشانهای که میگوید:
میتوان ویترین را شکست، اما نمیتوان «خواندن» را متوقف کرد.
میتوان مدرسهای را با بمباران خراب کرد، اما نمیتوان رؤیای «آموختن» را از دل بچهها بیرون کرد.
شهرکتاب، در کنار مردم، با یادِ کودکان میناب،
به کار خود ادامه میدهد؛ با هر کتابی که به دست خوانندهای میرساند،
با هر کودکی که دست در دست والدینش از میان قفسهها میگذرد،
با هر نگاهی که روی این تصویر مکث میکند و زیر لب میگوید:
«صد دانه یاقوت، دسته به دسته…
بر ابرها نشسته و به ما مینگرند؛ و ما قول میدهیم این قصه ناتمام نماند.»
این متن و این تصویر، هدیهی کوچک شهرکتاب به خاطرهی بزرگ کودکان میناب است؛
و تأکیدی دوباره بر این باور ساده و عمیق:
فرهنگ میماند.
کتاب میماند.
و جامعهای که توان گریستن، بهخاطر آوردن و دوباره برخاستن دارد،
با هیچ ضربهای از پا نمیافتد.



برچسبها:تابآوری, جنگ, شهرکتاب مرکزی, مرکزی, میناب