کد مطلب: ۱۰۷۰۶
تاریخ انتشار: یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶

جنگ از نگاه آلمانی‌ها

صادق وفایی

مهر:‌ چندی پیش مجموعه داستانی با نام «کبوترهای ایلیا» از نویسندگان آلمانی زبان درباره جنگ جهانی دوم، توسط نشر افق منتشر شد که نمونه مناسبی برای مطالعه بخشی از ادبیات جنگی آلمان هاست. این کتاب ۱۸ داستان کوتاه را از نویسندگان مختلف آلمانی و اتریشی شامل می شود که با انتخاب و ترجمه کتایون سلطانی چاپ شده اند.

جنگ جهانی دوم پتانسیل و ظرفیت بالایی برای پرداخت دارد و هر دو طرف جنگ، آثار ادبی و نمایشی زیادی درباره حوادث این جنگ و البته جنگ جهانی اول تولید کرده اند ولی جنگ جهانی دوم به لحاظ ظرفیت تولید آثار ادبی و هنری، واقعا از جنگ جهانی اول، جلوتر است. چراکه عقاید و ایدئولوژی های درگیر در این جنگ، چالش برانگیزتر از جنگ اول بودند. رویکردی که نازی ها در رفتار با دشمن و دیگری داشتند، خود باعث شکل گیری اتفاقات و فجایعی شده که پرداخت کردنشان در اثر، می تواند لحظات تاثیرگذاری را رقم بزند.

جدا از ادبیاتی که روس ها، آمریکایی ها، انگلیسی ها و یا فرانسوی ها درباره جنگ جهانی دوم خلق کرده اند، ادبیاتی که خود آلمانی ها دست به تولیدش زده اند، قابل توجه است. کتاب «کبوترهای ایلیا» از داستان هایی تشکیل شده که همگی ضد جنگ اند و نویسندگانی که آن ها را خلق کرده اند، نظر خوشی نسبت به شکل گیری جنگ و عقاید نازیسم نداشته اند. دغدغه های انسانی، ضد جنگ و عاطفی از جمله رویکردهایی است که نویسندگان ۱۸ داستان پیش رو، به آن ها توجه نشان داده اند.

اولین داستان کتاب، «کبوترهای ایلیا» نام دارد که نوشته هانس بِندِر است. این قصه به طور صحیحی در قالب داستان کوتاه نوشته شده و نباید رمان می شد که البته نویسنده هم این مساله را به خوبی درک کرده و قالب مناسبی برای اثرش انتخاب کرده است. مفاهیم و شخصیت های این داستان، به خوبی جاگیری کرده اند. شخصیت جناب سروان آلمانی که آدم بی رحمی است، به جرم خوردن کبوترهای ایلیا و دروغ گویی ، در نهایت کشته می شود و سربازهای آلمانی و روس هم که در واقع با هم دشمنی ندارند، یعنی راوی داستان و ایلیا، در جایگاه مناسبی قرار گرفته اند که منادی این مفهوم اند که ملت ها در واقع جنگی با هم ندارند. نکته ای که درباره این داستان وجود دارد، این است که نویسنده خود در جنگ جهانی دوم حضور داشته و تا سال ۱۹۴۹ در شوروی اسیر بوده است. بنابراین فضای اسارت را به خوبی درک می کند. اما شخصیت اسیر داستانش، ایلیا یعنی یک سرباز روس است که اسیر دست آلمان هاست. او در این داستان ، به درک دشمن و جبهه روبرو پرداخته است.

داستان دوم کتاب با نام «شکار» در جایگاه پایین تری از «کبوترهای ایلیا» قرار دارد. این اثر کوتاه که به قلم گودرون پازِوانگ نوشته شده، داستانی در مذمت وحشیگری و بی رحمی فاشیست های نازی است. نویسنده شخصیتی ضدفاشیسم دارد و در داستان هایش هم این دغدغه دیده می شود. این داستان هم چنین وضعیتی دارد. البته همان طور که اشاره شد،ظرافت داستانی اش از داستان اول کتاب کمتر است و دشمنی اش با فاشیسم بسیار علنی و محسوس است. داستان «شکار» به عبارتی، یک برش از سبعیت و خشونت نازی ها علیه انسان هاست.

سه داستان بعدی کتاب از ولفگانگ بورشرت اند که خود در جبهه جنگ جهانی دوم حضور داشته و به خاطر مقالات و نوشته های انتقادی اش علیه فاشیسم و هیتلر به اعدام محکوم شده است. اما دوباره به جبهه اعزام و جراحات سختی بر می دارد. داستان «نان» از این نویسنده، داستانی گنگ است و می توان با توجه به حال و هوای کتاب و برخی از کدهایی که نویسنده می دهد، آن را به سرگشتگی و شیدایی مردمان جنگ زده ربط داد.این داستان احتمالا درباره مردی است که در جنگ یا اسیر بوده یا تحت فشار شرایط سخت گرسنگی قرار داشته است. داستان دوم این نویسنده در کتاب، «تا چشم کار می کرد، برف بود و برف» یک داستان خوب جنگی و یک داستان هنری کوتاه است؛ یک نوشته کوتاه، مختصر و مفید و هنری درباره جنگ. شخصیت این داستان در بیرون، کنش خاصی ندارد و همه کنش ها در درونش رخ می دهند و همین مساله امتیاز این داستان است. چون درباره سکوت محیط و خیالاتی شدن سربازی است که باید در سرمای ۳۰ درجه زیرصفر جنگل، پشت مسلسل سنگین، پشت بدهد و توصیف هایی که در این داستان تکرار می شوند، به خوبی فضای درونی رزمنده فرسوده و فضای بیرونی و فرسایشی جنگل را تصویر می کنند. تاکید این داستان بر حال و هواست و ظرافت زبانی و محتوایی خوبی دارد. بد نیست اشاره کنیم که ولفگانگ بورشرت نمایشنامه نویس هم بوده و در سال ۱۹۴۷ در سن ۲۶ سالگی درگذشته است. سومین داستان این نویسنده هم «BILLBROOK» است. این اثر، یک داستان شاعرانه، فانتزی و انتزاعی و ضدجنگ است که هامبورگ ویران شده _ زادگاه نویسنده _ را به تصویر می کشد. این داستان شاید نسخه ای جنگی از آلیس در سرزمین عجایب باشد و همان طور که آلیس از شگفتی های سرزمین عجایب، شگفت زده می شد، خلبان کانادایی هم که پا به هامبورگ جنگ زده گذاشته، با دیدن تیرهای چراغ برق، باجه های تلفن نابودشده و همه اطراف و زاویه هایی که با او حرف می زنند، شگفت زده می شود. هامبورگی که مرد کانادایی در این داستان به آن قدم می گذارد، شهر ارواح است. این داستان هم مانند دو داستان دیگر این نویسنده در کتاب پیش رو، فضای اضطراب آور و وهم انگیز دارد که موجب خیال انگیزی و تصویرسازی ذهن شخصیت داستان و همچنین مخاطب می شود. آنچه در این داستان جلب توجه می کند، تصویرسازی ذهن فعال شخصیت اصلی، یعنی خلبان کانادایی است.

از وُلف دیتریش شنوره، داستانی با نام «هنگام فرار» در این کتاب چاپ شده است. او نویسنده ای بوده که به اجبار به جبهه فرستاده شده و سال ۱۹۴۵ پس از پایان جنگ، خسته و ملول به برلین ویرانه برگشت. شنوره از پایه گذاران گروه ادبی چهل و هفت بوده است و داستان هنگام فرارش، یک داستان ضد جنگ البته نه چندان داستانی قوی است. این داستان درباره آوارگانی است که نکبت جنگ به سختی گریبانشان را می گیرد. نقطه قوت این داستان اضطرابی است که راوی دانای کل از بارش باران که مظهر رحمت است، به وجود می آورد. بارش باران باعث می شود تکه نان خشکی که مرد آواره برای زن و فرزند شیرخواره اش پیدا کرده، تبدیل به خمیر غیرقابل خوردن بشود و مرد ناچار است پیش از نابود شدن نان، آن را خودش بخورد. چون فاصله زیادی با زن و بچه اش دارد... . در مجموع این داستان حرف تازه ای ندارد. اما داستان بعدی این کتاب هم که از نوشته های ولف دیتریش شنوره انتخاب شده، اثری باصلابت تر و بهتر است که یک داستان جنگیِ عاطفی را در بر می گیرد. داستان «سفر به سوی بابوشکا» تصویرسازی ها و رفت و برگشت های دو سرباز مجروح آلمانی و روس بین خیال و واقعیت، را شامل می شود که در آستانه مرگ هستند، و همین رفت و برگشت ها و روایت خوب و مناسب، این داستان را زیبا و مطالعه اش را لذت بخش می کند. این داستان، اثری ضد جنگ و انسانی است و ضربه نهایی اش به مخاطب را، در سطور و پاراگراف های پایانی می زند. از این نویسنده، یک داستان دیگر با نام «بازگشت» در این مجموعه چاپ شده که شخصیت های اصلی اش دو آلمانی فراری از اردوگاه اسرا هستند. کش و قوس و چالش این داستان درباره وسوسه تنهاگذاشتن دیگری و نجات دادن خویش است. این داستان هم مانند داستان قبلی، پایانی تلخ دارد و مانند همان داستان، انتزاع و تخیل شخصیت ها یا به عبارت دیگر، تلفیق خیال و واقعیت در آن قابل توجه است.

داستان بعدی از کلاوس کوردون از نویسندگان ادبیات کودک و نوجوان آلمان و یکی از اعضای انجمن قلم و آکادمی ادبیات کودک و نوجوان این کشور است. این داستان با عنوان «لوئیزه» چاپ شده و یک برش یا قطعه کوتاه غمناک درباره کودکانی است که به خاطر کمبود و فقر ناشی از جنگ می مردند. پدر نویسنده این داستان در جنگ کشته شده و مادرش نیز پس از جنگ درگذشت. داستان لوئیزه، رنجنامه کوتاه کودکان بی گناه در جنگ است.

هربرت تساند داستان نویس اتریشی که در جنگ جهانی دوم مجروح شد و پس از جنگ در اثر همان جراحت ها از دنیا رفت، داستان بعدی مجموعه «کبوترهای ایلیا» را با نام «بازگشت مرگبار» نوشته است. بیشتر نوشته های این نویسنده از درد و رنجی که در جبهه ها تقسیم شده، می گویند. این داستانش هم درباره زجر و سختی سربازی است که از پشت تیر خورده و زمین افتاده است. این سرباز که قصد بازگشت به دهکده اش را داشته، جایی پرت از میدان نبرد، بین نیروهای خودی و دشمن مورد اصابت خودی ها قرار گرفته و حالا بین مرگ و زندگی در حالت هشیاری و کما، دست و پا می زند. او در حالت نیمه هشیاری و خلسه وارش، به همان دهکده مورد نظرش سر می زند و دوباره به جسم زخمی اش بر می گردد. در نهایت هم وقتی می میرد اهالی دهکده ای که او نزدیکش افتاده، پیکرش را روی تخته چوبی می گذارند و تشییع می کنند. اما نکته ای که راوی دانای کل این داستان در سطر آخر بیان می کند، جان کلام نویسنده را در خود دارد: «از دید اهالی، تلاش الفیر برای بازگشت به خانه و کاشانه اش بدیهی بود و اصلا جای تعجب نداشت.»

«ما هم به زودی در آن دیار خواهیم بود»، عنوان داستان بعدی، از پاول شالوک است که ردپای خودش را هم می توان در داستان پیدا کرد. این نویسنده در جوانی می خواسته وارد مدارس تربیت مبلغین مسیحی شود که نازی ها با قدرت گرفتنشان چنین مراکزی را تعطیل کردند. این داستان، درباره اعدام یکی از مخالفان حکومت نازی است که چنین گرایش هایی هم دارد و از علاقه مندان تبلیغ مسیحیت است. در طول داستان چندین بار این کنایه از طرف شخصیت های منفی مطرح می شود که پسر جوان پیرمرد _ که قرار است اعدام شود_ یک انجیل شناس است. پاول شالوک در جنگ جهانی دوم زخمی شد و پس از جنگ در رشته های فلسفه، ادبیات آلمانی، تاریخ هنر و تئاتر تحصیل کرد.

«طناب» عالی ترین داستان این کتاب است که به قلم هانس لیپینسکی گوتِرزدورف نویسنده پر کار آلمانی نوشته شده است. این داستان، قابلیت اقتباس در حوزه های نمایشی از جمله تئاتر، سینما و تلویزیون را دارد. شاید مفهوم این که آدم ها در بطن  و درون شان، با هم جنگ ندارد، تکراری باشد اما بستر داستانی و فضاسازی مناسب نویسنده، داستان «طناب» را خواندنی و جذاب می کند. خلاصه کلام داستان پیش رو، این است که طنابی که قرار بود با آن پارتیزان روس به دار آویخته شود، به وسیله زایمان گاو و تولدش گوساله اش تبدیل می شود. مراسم اعدام هم در نهایت تبدیل به مراسم زایش و تولد زندگی می شود. این مفهوم با لطافت درون سطور این داستان قرار گرفته است. جملات زیبا و ضد جنگی که نویسنده، داستانش را با آن تمام می کند، این چنین هستند: «به نظر می رسید جنگ خیلی از آنجا دور شده است. هیچ گلوله ای آرامش بی انتهای آن روزهای بی ابر را به هم نمی زد و شب ها آن قدر ساکت بود که سربازهای پست نگهبانی می توانستند جیغ های گوشخراش جوجه تیغیِ ماده ای را که روی تپه پردرخت جا خوش کرده بود از کیلومترها آن سوتر بشنوند.»

در داستان بعدی «باد ماه مارس» که به قلم تنها زن نویسنده در این مجموعه نوشته شده، می توان داستانی ضدنژادپرستانه و تلخ را از اعدام لهستانی ها توسط فاشیست ها از نظر گذراند. نویسنده این داستان، یعنی ماری لوئیزه کاشنیتس، زن است و زاویه دید و روایت قصه هم تا حدودی زنانه است و موضوعاتی چون حسادت های زنانه و خیانت های زن و شوهری را شامل می شود. در داستان بعدی با نام «سرباز فراری» هم که از همین نویسنده است، دغدغه هایی از جنس فشارها و اضطراب های زنی خانه دار که شوهرش یک سرباز فراری است، روایت می شود. این داستان، ارجاعی تاریخی و مذهبی هم به عید پاک و ناقوس های به رم رفته که نزد مسیحیان شناخته شده هستند، دارد. این ارجاع، استعاره وار، رمان «ناقوس ها برای که به صدا در می آیند» ارنست همینگوی را به ذهن خواننده داستان خوان متبادر می کند. شخصیت شوهر که از مخفی شدن در زیرزمین خانه خسته شده و از قضا زادگاهش جایی در آمریکاست، در روزی که ناقوس ها از رم بر می گردند، یعنی روزی که ناقوس ها با صدای زنگشان، عروج مسیح (ع) را نوید می دهند، خود را نشان نیروهای گشتی و مامورین می دهد. نویسنده به عبارتی عروج مسیح را با تسلیم و احتمالا اعدام مرد یکی می کند. مرد هم مسیح وار خود را تسلیم مردانی می کند که با سگ های ردیاب، در پی اش هستند و این صحنه هم ماجرای دستگیری مسیح در باغ جتیسمانی را یادآور می شود: «ماریان از جا پرید. می خواست بدود پشت سر همسرش اما جیم توی چهارچوب ایستاده بود و دیگر دست ها را برده بود بالا. سگ ها واق واق می کردند. از ده پایین صدای ناقوس هایی می آمد که تازه از رم برگشته بودند، ناقوس هایی که با زنگشان آغاز عید پاک را اعلام می کردند.» داستان «سرزمین بیگانه» هم از همین نویسنده، با یادآوری داستان «شازده کوچولو» و بدی هایی که آدم ها در حق هم می کنند، درباره ترس و واهمه های پس از جنگ و دوران آدم کشی می گوید.

هانریش بُل شناخته شده ترین نویسنده این کتاب است که دو داستان «حمله» و «آنای رنگ پریده» از او در آن چاپ شده است. داستان «حمله»  این نویسنده که خود در جنگ حضور داشته، درباره مرگ و زندگی در میدان نبرد است؛ همچنین جوان هایی که به جنگ رفتند و نبرد را از نزدیک دیدند و کشته شدند. بل در این اثر، سختی و بی رحمی حمله را به تصویر می کشد. در این داستان، نوجوانی حضور دارد که هنگام حمله بسیار می ترسد و تحت حمایت شخصیت اصلی قرار می گیرد اما از ترس، می میرد و در میدان جا می ماند. «آنای رنگ پریده» هم داستان ساده ای از رنج های پس از جنگ است: دختری که پیش از جنگ زیبا و سرزنده بوده اما حالا و در شرایط پس از جنگ به دلیل سختی های زندگی، قابل مقایسه با زمان پیش از جنگش نیست. این داستان هم مانند، داستان قبلی، درباره بی رحمی ها و خشونت بشر در جنگ است که البته در مکانی خارج از میدان نبرد بیان می شود.

هجدهمین و آخرین داستان کتاب هم متعلق به پاول آلوِرِدز است که در ۱۷ سالگی به طور داوطلب به جبهه رفت و چون به سختی مجروح شد به عقبه بازگشت. داستان انتخابی از این نویسنده، «اسکی روی یخ» نام دارد و بیشتر از آن که داستانی جنگی باشد، داستانی انسانی است. به عبارتی، آدم های جنگی این قصه، غایب اند و در پس زمینه قرار دارند. پسربچه ای کوچک و پناهجو در مهمانخانه ای به همراه صاحب مهمانخانه که یک زن جدی است زندگی می کند. پسران این زن در جنگ کشته یا مفقود شده اند و استحاله و تغییری که در پایان آن رخ می دهد، گردش زن از اخلاق خشک و بی تفاوتش نسبت به پسربچه است. مهمانخانه و جامعه ای که نویسنده در داستانش دارد، اجتماعی جنگ زده است و جنگ و آدم هایش پیش از شروع قصه، تاثیرشان را گذاشته اند. بنابراین حین رخ دادن اتفاقات اصلی داستان، حضور چندانی در آن ندارند جز این که پیشینه آدم های قصه از جمله پسر و زن مهمانخانه دار را بسازند.

داستان های این کتاب به خوبی انتخاب و ترجمه شده اند. ترجمه اثر، روان و مناسب است و مطالعه آن را لذت بخش می کند.

 

 

0/700
send to friend
مرکز فرهنگی شهر کتاب

نشانی: تهران، خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمدقصیر (بخارست)، نبش کوچه‌ی سوم، پلاک ۸

تلفن: ۸۸۷۲۳۳۱۶ - ۸۸۷۱۷۴۵۸
دورنگار: ۸۸۷۱۹۲۳۲

 

 

عضویت در خبرنامه الکترونیکی شهرکتاب

Designed & Developed by DORHOST