کد مطلب: ۲۸۰۵
تاریخ انتشار: شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۱

شهریار زرشناس: موبایل ندارم/ رانندگی بلد نیستم/ ۱۵۰۰۰ کتاب دارم

خبرگزاری فارس: «شهریار زر‌شناس» منتقد روشنفکری و عضو هیأت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، از آن دست آدم‌هایی است که هنوز اسیر مدرنیته نشده؛ موبایل ندارد، ‌ رانندگی بلد نیست و از تهران فقط محدوده منزل پدری‌اش را می‌شناسد.

خبرگزاری فارس، یازده سال بیشتر نداشت که عشق به مطالعه همه وجودش را فراگرفت. بعد از دو سه سال کار به جایی رسید که روزی ۱۴ - ۱۵ ساعت کتاب می‌خواند. خانواده نگران سلامتی‌اش شدند و از نظر خرید کتاب تحریمش کردند. شهریار چاره را در کتابخانه قلهک دید، برای همین هر روز یک ساعت پیاده راه می‌رفت تا به آنجا برسد...
زر‌شناس منتقد روشنفکری و مخالف مدرنیته است، از سویی میانه خوبی هم با زندگی عینی ندارد. برای همین رانندگی بلد نیست، ‌ موبایل ندارد و از تهران بزرگ فقط محدوده منزل پدری‌اش را می‌شناسد!
تن‌ها زندگی می‌کند و باور دارد که حضور خدای متعال، جای خالی خیلی از مسائل را برایش پر می‌کند، به همین دلیل، هیچگاه احساس تنهایی نمی‌کند.
جوهر شعر را حکمت می‌داند و معتقد است: اصیل‌ترین شعرهای ما حکیمانه است که در صورت تمثیلی خود، نظام هستی‌شناسی منطبق بر حکمت اسلامی را به ما ارائه می‌دهند. جالب اینکه شاعر مطلوبش در دوران معاصر مرحوم محمدرضا آقاسی است.
بخش نخست از گپ‌وگفت چهار ساعته ما با «شهریار زر‌شناس» عضو هیئت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی را بخوانید.
 * آقای زر‌شناس، جز شما و خانم زهره زر‌شناس، شما چند خواهر و برادر هستید؟ آیا مابقی افراد خانواده هم اهل مطالعه و تألیف هستند؟
ـ ما پنج خواهر و برادر هستیم و من پنجمین و آخرین فرزند خانواده هستم؛ دو تا از خواهرهای من پزشک هستند. یکی از آن‌ها فوق تخصص رادیولوژی مغز و استاد دانشگاه استنفورد هست و دیگری فوق تخصص جهاز هاضمه است و با این وجود، طب مدرن را قبول ندارد و به رویه ما قبل مدرن عمل می‌کند و در واقع یک جریان پزشکی خلاف جریان پزشکی حاکم را دنبال می‌کند.
* منزل شما کجا بود؟
ـ من پیش مادر بزرگم زندگی می‌کردم، پدر و مادرم در‌‌ همان جایی بودند که الان بنده ساکن هستم، یعنی این خانه‌ای که اکنون در آن زندگی می‌کنم خانه پدری‌ام است.
* یعنی‌‌ همان خانه‌ای که در خیابان شریعتی نزدیک حسینیه ارشاد قرار دارد؟
ـ بله و این خانه پدرم بود. پدر و مادرم در آنجا زندگی می‌کردند که من وقتی بچه بودم پیش آن‌ها نبودم.
* دلیل خاصی داشت؟
ـ خودم دقیق نمی‌دانم اما آن طور که شنیده‌ام زمانی که من متولد شدم مادر دچار یک بیماری شد که نمی‌توانست از من مراقبت و نگهداری کند و چون پدرم نظامی بود و دائماً در کل کشور در حال سفر بود، در آن شرایط برای آن‌ها سخت بود که بخواهند از من نگهداری کنند به همین دلیل آمدم پیش مادر بزرگم.
پدر بزرگ و مادربزرگ من تنها بودند؛ فضای پرمهری بود از ۶ سالگی که پدر بزرگم فوت کرد، حدوداً از‌‌ همان سال‌ها بود که دیگر، خودم نمی‌خواستم پیش پدرم و مادرم برگردم.
* منزل مادربزرگتان کجا بود؟
ـ خیابان گرگان، نزدیک محله نظام‌آباد، خلاصه من بزرگ شده آن فضا هستم.
* آقای دکتر! اهل تفریح هم هستید؟
ـ تفریح یعنی چه چیزی؟
* شما اصلاً تفریح را چه می‌دانید؟ مم