img
img
img
img
img
img
تاریخ انتشار: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
در روباه شنی، از «دوستش داشتم» تا «چرا دوستش داشتم؟»

در روباه شنی، از «دوستش داشتم» تا «چرا دوستش داشتم؟»

وقتی کارِ رأی‌ها شروع می‌شود، اول از همه عددها خودشان را نشان می‌دهند. ۴۷، ۳۹، ۱۲. مرتب پشت سر هم می‌آیند و هرکدام می‌روند سر جای خودشان. عددها دردسر ندارند؛ بحث نمی‌کنند، توضیح اضافه نمی‌دهند و اگر جایشان را عوض کنیم هم اعتراضی ندارند.

اما آدم‌ها این‌طوری نیستند. کنار یکی از رأی‌ها ممکن است نوشته باشند: «آخرش تا دو روز توی ذهنم بود.» کنار یکی دیگر: «از شخصیت اصلی حرصم می‌گرفت، ولی کتاب را زمین نگذاشتم.» همان‌جا جدول دیگر آن‌قدرها هم کافی به نظر نمی‌رسد. آدم دلش می‌خواهد بداند این رأی چه مسیری را طی کرده تا به این عدد رسیده.

در جلسه، وقتی به این جمله‌ها می‌رسیم، معمولاً بحث از خود کتاب هم دورتر می‌رود. یکی می‌گوید من هم از همان شخصیت بدم می‌آمد، اما دلیل دیگری دارد. یکی می‌گوید برای من اصلاً آن قسمت مهم نبود، پایان کتاب بود که نجاتش داد. یکی هم می‌گوید شاید اگر کتاب را یک ماه زودتر می‌خواندم، نظر دیگری داشتم.

خیلی وقت‌ها درباره کتاب فقط می‌گوییم «خوب بود» یا «دوستش نداشتم». همین کاملاً قابل قبول است. قرار نیست خواندن هر کتاب با یک فرم طولانی و جلسه نقد تمام شود. اما سؤال «چرا؟» گاهی آدم را مجبور می‌کند چند ثانیه بیشتر فکر کند؛ نه برای این‌که جواب قشنگی بدهد، برای این‌که بفهمد واقعاً چه چیزی در کتاب گیرش انداخته.

گاهی جواب روشن است: داستان کشش داشت و نمی‌شد رهایش کرد. گاهی برعکس، از شخصیت اصلی حرصت می‌گیرد اما باز هم صفحه بعد را می‌خوانی. یک وقت‌هایی ترجمه توی ذوقت می‌زند. یک وقت‌هایی فقط یک صحنه می‌ماند و بقیه کتاب کم‌کم از یادت می‌رود. حتی ممکن است کتاب را به خاطر جلدش برداری و بعد بفهمی چیزی که تصور کرده‌ای با خود کتاب فرق دارد.

ما در جلسه‌ها معمولاً از کلمه‌های خیلی رسمی استفاده نمی‌کنیم. نمی‌گوییم «شخصیت‌پردازی در فصل سوم دچار مشکل بود». می‌گوییم: وسطش خوابم گرفت، زیادی توضیح داده بود، پایانش خوب بود، این ترجمه اصلاً به دلم ننشست. این جمله‌ها ساده‌اند، ولی از همین‌ها می‌شود فهمید هرکس با چه چیزهایی در کتاب کنار می‌آید یا کنار نمی‌آید.

وقتی رأی‌ها را مرتب می‌کنیم، عدد به ما می‌گوید کدام کتاب بیشتر انتخاب شده. اما جمله‌های کنار رأی نشان می‌دهند کتاب با هر خواننده چه کرده. این دو را نمی‌شود جای هم گذاشت. ممکن است کتابی چون همه‌جا دیده شده رأی زیادی آورده باشد. کتاب دیگری کمتر دیده شده باشد، اما همان چند نفری که خوانده‌اند هنوز دلشان بخواهد درباره‌اش حرف بزنند.

برای همین دوست دارم جای «چرا» کمی بازتر باشد؛ نه به شکل تکلیف. شاید فقط یک جمله کنار رأی. شاید یک پیام صوتی کوتاه. شاید دو نفر که به یک کتاب رأی متفاوت داده‌اند، چند دقیقه با هم حرف بزنند. همین مقدار کافی است تا رأی دادن فقط انتخاب یک اسم در فهرست نباشد.

یک اتفاق جالب هم می‌افتد: وقتی شروع می‌کنی دلیل رأیت را توضیح بدهی، ممکن است خودت نظرت کمی عوض شود. می‌فهمی عاشق همهٔ داستان نبوده‌ای و فقط یک شخصیت یا یک حس خاص توی ذهنت مانده. یا می‌فهمی کتاب آن‌قدرها هم عالی نبوده؛ فقط در زمان مناسبی به دستت رسیده.

شاید آخرش سؤال اصلی همین باشد: می‌خواهیم فقط بدانیم کدام کتاب رأی بیشتری آورده، یا می‌خواهیم بفهمیم چرا هرکداممان دستمان را بالا برده‌ایم؟ من هنوز جواب کاملی برایش ندارم. ولی هر بار که کنار یک عدد، یک جملهٔ واقعی هم پیدا می‌کنیم، جدول کمی از حالت جدول بودن درمی‌آید.

تازه‌ترين اخبار مرتبط
تازه‌ترين خبرها
تازه‌های وبلاگ