در روباه شنی فقط یک عدد نداریم. برای هر کتاب میشود دید چند نفر به آن رأی دادهاند و میانگین امتیازی که گرفته چند ستاره از پنج ستاره است. همین دو عدد هم همیشه یک چیز را نمیگویند. ممکن است کتابی خوانندههای زیادی داشته باشد اما میانگین امتیازش پایینتر باشد؛ کتاب دیگری را آدمهای کمتری خوانده باشند اما همانها امتیاز بالاتری به آن داده باشند.
اما یک بخش دیگر هم هست که برای من از خود ستارهها جذابتر است: یادداشتهایی که بچهها کنار رأیشان مینویسند.
مثلاً کسی نوشته باشد: «آخرش تا دو روز توی ذهنم بود.» یا «شخصیت اصلی خیلی حرصم داد ولی فکر کنم برای همین باورش کردم.» این جملهها قرار نیست جای امتیاز را بگیرند. اتفاقاً کمک میکنند بفهمیم آن سه ستاره یا پنج ستاره از کجا آمده است.
ما خیلی وقتها بعد از خواندن کتاب فقط میگوییم «خوب بود» یا «دوست نداشتم». کاملاً هم طبیعی است. قرار نیست بعد از هر کتاب جلسه نقد تشکیل بدهیم. ولی اگر یک قدم جلوتر برویم و بپرسیم «چرا؟»، گاهی تازه خودمان هم میفهمیم چه چیزی در انتخابمان اثر گذاشته است.
گاهی جواب ساده است: داستان کشش داشت. گاهی عجیبتر است: از شخصیت اصلی بدم میآمد اما نتوانستم کتاب را زمین بگذارم. گاهی ترجمه همهچیز را عوض کرده. گاهی فقط یک صحنه مانده و بقیه کتاب تقریباً فراموش شده. حتی ممکن است کتابی را به خاطر جلدش برداریم و بعد بفهمیم اصلاً آن چیزی نیست که انتظار داشتیم.
جالب اینجاست که برای گفتن این چیزها لازم نیست کسی زبان نقد ادبی بلد باشد. جملههایی مثل «وسطش افت کرد»، «خیلی توضیح اضافه داشت»، «پایانش را دوست داشتم» یا «این ترجمه زیادی رسمی بود» شاید خیلی ساده به نظر برسند، اما پشت همین جملهها نوعی داوری شکل میگیرد. خواننده کمکم دارد برای خودش معیار میسازد.
اینجاست که تعداد رأی، میانگین ستارهها و یادداشتها کنار هم معنای بیشتری پیدا میکنند. تعداد رأی میگوید چند نفر با آن کتاب وارد فرایند انتخاب شدهاند. میانگین امتیاز نشان میدهد ارزیابی کلی آن خوانندهها چه بوده است. یادداشتها هم کمک میکنند بفهمیم پشت این ارزیابی چه تجربهای قرار داشته.
مثلاً ممکن است کتابی رأی زیادی گرفته باشد چون بیشتر خوانده شده است، اما میانگین امتیازش چندان بالا نباشد. یا کتاب دیگری رأیهای کمتری داشته باشد اما خوانندههایش تقریباً همگی چهار یا پنج ستاره داده باشند. بعد یادداشتها شاید روشن کنند که چرا: شخصیتها، ریتم داستان، زبان ترجمه، پایانبندی یا حتی موضوع کتاب.
این بخش برای ناشر، مترجم و کتابفروش هم میتواند جالب باشد. اگر نوجوانها مرتب درباره زبان یک ترجمه حرف بزنند، این خودش نشانهای است. اگر چند نفر مستقل از هم بنویسند که جلد باعث شده کتاب را بردارند، آن هم اطلاعاتی درباره تجربه واقعی خواننده است. البته هیچکدام دستور ساختن کتاب بعدی نیست. شنیدن خواننده با دستورگرفتن از او فرق دارد.
خوشبختانه همین حالا در روباه شنی جایی برای این «چرا» وجود دارد و بچهها میتوانند کنار امتیازشان یادداشت بنویسند. به نظرم هرچه این بخش جدیتر گرفته شود، تصویر کاملتری از خواندن به دست میآید. نه با فرمهای بلند و اجباری؛ گاهی همان یک جمله کافی است.
چون سؤال «چرا؟» فقط برای دیگران اطلاعات تولید نمیکند. گاهی خود آدم هم وقتی میخواهد جوابش را بدهد، نظرش را بهتر میفهمد. اول میگوید «دوستش داشتم». بعد که شروع میکند توضیح دادن، میبیند شاید بیشتر از خود داستان، یک شخصیت یا یک حس خاص را دوست داشته است. یا برعکس، میفهمد کتاب آنقدرها هم خوب نبوده و فقط درست در زمان مناسبی به دستش رسیده است.
برای من این بخش خواندن خیلی جذاب است: سلیقه فقط چیزی نیست که از قبل داشته باشیم؛ وقتی درباره کتاب حرف میزنیم و برای امتیازی که دادهایم دلیل پیدا میکنیم، کمی هم ساخته میشود.