لازم نیست کسی خودش را معرفی کند و بگوید چه جور خوانندهای است. چند بار با هم سراغ قفسهها بروید، خودش معلوم میشود. یکی با دیدن فانتزی ذوق میکند، یکی اول اسم مترجم را میخواند، یکی دنبال کتابی میگردد که کمتر کسی اسمش را شنیده. یکی همزمان دو کتاب میخواند و هر وقت از یکی خسته شد سراغ دیگری میرود.
کتابهایی که میخوانیم، شبیه بخشی از معرفی خودماناند؛ اما نه تنها بخش. موسیقی، فوتبال، بازی، کلیپ و چیزهایی که در شبکههای اجتماعی دنبال میکنیم هم همین کار را میکنند. از اینها میشود فهمید چه چیزی حوصلهمان را سر میبرد و چه چیزی چند روز در ذهنمان میماند.
با خود عبارت «کتابخوان» کمی مشکل دارم. انگار آدمها را میگذارد در دو دسته: کتابخوان و غیرکتابخوان. در حالی که رابطه ما با خواندن اینقدر مرتب نیست. ممکن است یک ماه سه کتاب بخوانی و ماه بعد هیچ. ممکن است رمان را ول کنی اما شعر یا کمیک را تا آخر دنبال کنی. ممکن است ساعتها درباره داستان یک بازی بخوانی و اسمش را خواندن نگذاری.
کتاب وقتی وارد دوستیها میشود، شکل دیگری پیدا میکند. یکی میگوید «این را بخوان، فکر کنم خوشت بیاید». یکی جواب میدهد «نه، من با این نویسنده جور نیستم». یکی پایان را لو میدهد و بقیه اعتراض میکنند. همین حرفهای معمولی کمک میکنند کتاب در زندگی بماند، نه اینکه فقط روی قفسه بایستد.
در جلسههای روباه شنی، بحث یک کتاب خیلی زود به چیزهای دیگر میرسد: چرا جلد این یکی باعث شد برش دارم؟ چرا ترجمه آن یکی اینقدر رسمی بود؟ چرا همه دوستش دارند و من ندارم؟ اینها سؤالهای بزرگی نیستند، ولی از همینها کمکم میفهمیم چه چیزهایی برایمان مهم است.
شاید گفتن «من خوانندهام» زیادی بزرگ باشد. من این شکلش را بیشتر دوست دارم: اگر دوستم دنبال کتابی باشد، بداند برای چه جور کتابی میتواند از من سؤال کند. همین هم چیز کمی نیست.
برچسبها: خواندن, روباهشنی, نوجوان, هویتخواننده