وقتی وارد کتابفروشی میشوم معمولاً چیزی در ذهنم هست: اسم کتاب، اسم نویسنده یا دستکم قفسهای که باید سراغش بروم. اما خیلی وقتها با کتاب دیگری بیرون میآیم.
این قسمت کتابفروشی را دوست دارم. هیچکس دقیق نمیداند چرا ناگهان جلوی یک جلد میایستد. شاید عنوانش عجیب بوده، شاید کتاب باریک بوده و با خودت گفتهای امشب میشود شروعش کرد، شاید نفر قبلی آن را جوری روی میز گذاشته که دیدهای. بعضی کتابهایی که بیشتر از همه دوستشان داشتهام اصلاً در فهرست برنامهام نبودهاند.
در اینترنت پیشنهادها بیشترند، اما معمولاً شبیه چیزهاییاند که قبلاً دیدهای. اگر چند بار فانتزی ببینی، فانتزی بیشتری جلویت میآید. این بد نیست؛ گاهی دقیقاً همان چیزی را پیدا میکنی که میخواهی. سؤال این است: کتابی که هیچ شباهتی به انتخابهای قبلیات ندارد چطور پیدایت کند؟
برای همین فهرست روباه شنی برایم جالب است. کتابها فقط از یک راه وارد فهرست نمیشوند. فهرستهای حرفهای، پیشنهاد ناشرها و پیشنهاد خود بچهها کنار هم قرار میگیرند. شاید همین باعث شود کتابهایی کنار هم بیایند که معمولاً در یک قفسه دیده نمیشوند.
قرار نیست کسی مجبورمان کند وسیعخوان باشیم. اگر کسی پنج رمان فانتزی پشت سر هم بخواند، چه اشکالی دارد؟ جالبی ماجرا وقتی است که کتاب ششم ناگهان شبیه هیچکدام قبلیها نباشد و با این حال دوستش داشته باشی.
کشف کتاب همیشه به معنی دوستداشتنش نیست. گاهی فقط میفهمی چه چیزی را نمیخواهی و سلیقهات کمی روشنتر میشود. برای من آزادی انتخاب یعنی خودم تصمیم بگیرم، اما در اتاقی از انتخابهای تکراری گیر نکنم. دوست، کتابفروش، کتابدار، یک فهرست یا حتی یک رأی عجیب میتواند پنجرهای باز کند. آخرش باز هم انتخاب با خودم است.