یک روز میبینی همان موبایل، کتابی به دستت داده است
اسماعیل یزدانپور
مدتها بود که خیال میکردیم تلفن همراه آمده تا کار کتاب را تمام کند. حوصلهمان را کوتاه کرد، تمرکزمان را تکهتکه برد و عادتمان داد هر چند ثانیه تصویر تازهای ببینیم. کتاب هم آن سوی میدان ایستاده بود؛ آرام، سنگین و گرفتار چندصد صفحهای که باید برایشان وقت میگذاشتی.
اما کتاب موجود باهوشی است.
بهجای آنکه با دشمنش بجنگد، از راه همان دشمن به خانهها برگشت. یک روز در اینستاگرام میبینی کسی جملهای از رمانی را با دست در دفترش نوشته است. روز دیگر، ویدئویی کوتاه تو را با کتابی پانصدصفحهای آشنا میکند. دوستی تصویری از حاشیهنویسیهایش میگذارد و تو ناگهان میخواهی بدانی آن جمله از کدام کتاب آمده است.
موبایل هنوز حواس ما را میبرد، اما گاهی همان دستی که انگشتش بیهدف روی صفحه میچرخد، چند دقیقه بعد نام کتابی را جستوجو میکند. این چرخش را در سالهای اخیر با تعبیرهایی مانند Text Hip توصیف کردهاند: جریانی که در آن خواندن، نوشتن و زندگی با متن دوباره جذاب، دیدنی و هویتبخش شده است.
در تکست هیپ، کتاب فقط چیزی نیست که بخوانی و در قفسه بگذاری. میتوانی جملهای از آن را انتخاب کنی، کنارش چیزی بنویسی، رابطه شخصیتها را رسم کنی، از ایدههایش نقشه ذهنی بسازی یا صفحهای از دفترت را با دیگران قسمت کنی. تجربه خواندن از خلوت فردی بیرون میآید و وارد دوستیها، کافهها و شبکههای اجتماعی میشود.
شاید با دیدن یک عکس کتابخوان نشوی. اما ممکن است کنجکاو شوی. و کتاب هم میتواند از همین شکاف کوچک وارد شود.
یکی از جذابترین جلوههای این جریان، بازگشت دست و کاغذ است. درست در روزگاری که تقریباً همهچیز را تایپ میکنیم، جوانان دوباره دفتر میخرند، جمله رونویسی میکنند، زیر واژهها خط میکشند و کنار متن شکل و پیکان میگذارند.
در کره جنوبی، این عادت با جریانهایی مانند pilsa و Text Hip گسترش یافت. خوانندگان جملههایی را از کتاب برمیداشتند و در دفترهای مخصوص مینوشتند. بعد، دفترها کمکم پر شد از یادداشت، رنگ، تصویر و نمودار و عکس آنها به شبکههای اجتماعی راه پیدا کرد.
در اینجا اتفاق جالبی میافتد. کتاب از دست نویسنده وارد دست خواننده میشود و خواننده نسخهای دیگر از آن میسازد؛ نسخهای که شاید هیچ شباهتی به یادداشتهای خواننده دیگر نداشته باشد. یکی با یک جمله متوقف میشود، دیگری با یک شخصیت و نفر سوم با پرسشی که نویسنده بیپاسخ گذاشته است.
این رسم برای ما چندان ناآشنا نیست. بسیاری از ما هنوز دفترهایی داریم که در آنها شعر، جمله، خاطره و تکههایی از کتابها در کنار هم نشستهاند. تفاوت امروز در این است که آن دفتر شخصی میتواند در چند دقیقه دیده شود و خوانندههای تازهای پیدا کند.
از همینجا میتوان به ایده ساده «یک کتاب، یک دفتر» رسید. کتابی را انتخاب میکنی و دفتری را همراهش میبری. هنگام خواندن، هرچه به ذهنت میرسد ثبت میکنی: یک جمله، پرسش، خط زمانی، نمودار، نقشه شخصیتها یا اینفوگرافی دستی. قرار نیست گزارش دانشگاهی بنویسی. دفتر باید شبیه خودت باشد.
بعد میتوانی بخشی از آن را منتشر کنی یا برای خودت نگه داری. اصل ماجرا این است که در برابر کتاب فقط ننشستهای؛ وارد گفتوگو با آن شدهای.
گاهی درباره نسل تازه طوری حرف میزنیم که گویی از متن و خواندن فرار میکند. کافی است کمی در صفحات فارسی اینستاگرام و تلگرام بگردی تا تصویر پیچیدهتری ببینی. جوانانی هستند که روند خواندن یک رمان را روزبهروز روایت میکنند، از جملههای محبوبشان عکس میگذارند، درباره شخصیتها بحث میکنند و برای یک کتاب نمودار میکشند.
حتی علاقه به کتابهای دشوار و حجیم را هم میتوان در همین فضا دید. شاید مسیر رسیدن به داستایفسکی، فلسفه یا شعر کلاسیک از یک ویدئوی کوتاه آغاز شده باشد، اما کوتاهبودن راه ورود لزوماً به معنای سطحیماندن تجربه نیست.
کتاب در ایران همیشه بخشی از زندگی اجتماعی بوده است؛ از دفترهای شعر و یادداشتهای حاشیهای تا کتابفروشیهایی که محل دیدار و گفتوگو بودهاند. تکست هیپ این سنت را با ابزارهای امروز پیوند میدهد. دفتر قدیمی کنار موبایل مینشیند، قهوه کنار کتاب و گفتوگوی حضوری کنار پست اینستاگرامی.
در این میان، کتابفروشی میتواند نقشی فراتر از محل پرداخت و تحویل کتاب داشته باشد. وقتی قفسهها بازند، میتوانی میان آنها قدم بزنی، کتابی را برداری، چند صفحه بخوانی و اگر با تو حرف نزد، سر جایش بگذاری. شاید کتاب دیگری چند قفسه آنطرفتر منتظرت باشد.
فروشگاههایی که صندلی، کافه یا گوشهای برای مکث دارند، به این تجربه شکل دیگری میدهند. تو میتوانی با دوستانت بیایی، هرکدام کتابی پیدا کنید و مدتی در کنار هم بخوانید. لازم نیست از قبل کتابی همراه داشته باشید. کتابها آنجا هستند؛ شما فقط دوستانتان را بیاورید.
این نوع حضور، فضای فرهنگی را از حالوهوای کلاس بیرون میآورد. کسی درس نمیدهد و کسی امتحان نمیگیرد. هرکس انتخاب خود را دارد و شاید در پایان فقط به این پرسش پاسخ دهد: «کدام کتاب تو را میان قفسهها متوقف کرد؟»
البته هر چیزی که در شبکه اجتماعی میدرخشد عمیق نیست. ممکن است جلد زیبا جای متن را بگیرد، دفتر گران به وسیله نمایش تبدیل شود یا کسی بیشتر از آنکه کتاب را بخواند، صحنه خواندنش را طراحی کند. کتاب هم میتواند بخشی از رقابت برای دیدهشدن شود.
اما این خطر دلیل خوبی برای کنارکشیدن نیست. جریانهای فرهنگی همیشه ترکیبی از نمایش، کنجکاوی، مصرف و تجربه واقعیاند. مهم این است که فضاهایی فراهم شود که در آنها یک دفتر ساده و یک مداد نیز کافی باشد و ارزش اصلی به فکر، پرسش و کشفی داده شود که از خواندن بیرون آمده است.
نهادهای فرهنگی و کتابفروشیها میتوانند از شور تصویری و اجتماعی این جریان استفاده کنند، بیآنکه آن را به کلاس آموزشی یا کمپین تبلیغاتی خشک تبدیل کنند. گاهی کافی است فضا، کتاب، زمان و امکان دیدار را فراهم کنند و ادامه ماجرا را به خود خوانندگان بسپارند.
اهمیت تکست هیپ در این نیست که کتاب را موقتاً مد روز کرده است. نکته مهمتر این است که کتاب را دوباره وارد دوستیها و زندگی روزمره کرده. کتاب میتواند بهانه یک دیدار، یک عصر آرام، یک دفتر تازه یا گفتوگویی با کسی باشد که پیش از آن نمیشناختی.
در جامعهای که مردم زیر فشار اقتصادی و خستگی روزمره به فضاهای آرام، امن و کمهزینه نیاز دارند، کتابفروشی میتواند محل تنفس باشد. جایی که برای ورود به آن لازم نیست در جلسهای رسمی شرکت کنی یا حتماً چیزی بخری. میتوانی میان قفسهها بگردی، بخوانی، چیزی بنویسی و شاید دفعه بعد با دوستی دیگر برگردی.
و تو میمانی که کتاب چه موجود باهوشی است. سالها گفتند موبایل آن را خواهد کشت. کتاب صبر کرد، وارد صفحه موبایل شد و همان دشمن قدیمی را واداشت نامش را به هزاران نفر دیگر برساند.
برچسبها:فرهنگ کتاب, کتابخوانی