از آن طرف پیشخوان یک چیز روشن است: خریدن کتاب پایان ماجرا نیست. برای خواننده، تازه شروع ماجراست.
کتاب از قفسه برداشته میشود، پولش پرداخت میشود و یک عدد به آمار فروش اضافه میشود. بعد چه؟ همان شب شروعش کرده؟ بعد از پنجاه صفحه کنار گذاشته؟ به دوستش قرض داده؟ از ترجمهاش حرص خورده؟ یک شخصیت آنقدر در ذهنش مانده که هنوز دربارهاش حرف میزند؟ فاکتور هیچکدام را نشان نمیدهد.
ناشر برای انتخاب کتاب، شکل جلد، اسم فارسی و چاپ دوباره باید به چیزهایی نگاه کند: فروش، تجربه کتابفروش، معرفیها و کتابهای شبیه. اینها لازماند. اما بعد از خواندن، خود خواننده چه میگوید؟ این قسمت معمولاً دیرتر و سختتر شنیده میشود.
در کتابهای کودک و نوجوان، این فاصله بیشتر به چشم میآید. خیلی از تصمیمها را بزرگسالان میگیرند؛ آدمهایی که تجربه دارند، اما زندگی روزمره نوجوان را از بیرون میبینند. سلیقه و شوخی و زبان نوجوانها هم آنقدر زود عوض میشود که گاهی یک توضیح رسمی، پیش از رسیدن به آخرش قدیمی شده است.
در روباه شنی، صدای خواننده از همان مرحله شکلگیری فهرست وارد ماجرا شده است. فهرست اولیه فقط ۲۰ عنوان داشت، اما پیشنهادهای خود بچهها آن را به حدود ۴۰۰ عنوان رساند. این یعنی پیشنهاد کتاب از سوی خواننده یک اتفاق فرعی یا استثنا نیست؛ یکی از پایههای اصلی شکلگیری فهرست است. بعد هم رأیها و نظرهایی که ثبت میشود، چیزهایی را نشان میدهد که در «کدام کتاب بیشتر دیده شد» جا نمیشوند. یکی کتابی را از دوستش شناخته، دیگری از کتابفروشی، و یکی شاید فقط درباره صحنهای نوشته باشد که هنوز در ذهنش مانده است.
این حرفها قرار نیست دستور تولید کتاب بعدی باشند. اگر همهچیز را از روی سلیقه همان لحظه بسازند، احتمالاً کتابها شبیه هم میشوند. شنیدن با اطاعت کردن فرق دارد. ناشر میتواند بفهمد چه چیزهایی در میان خوانندهها تغییر کرده و بعد خودش تصمیم بگیرد.
فروش زیاد هم همیشه یعنی دوستداشتن زیاد نیست. گاهی موجی راه میافتد و کتابی همهجا دیده میشود، بعد موج میخوابد. کتابی دیگر شاید فروش عجیبوغریبی نداشته باشد، اما هرکس آن را خوانده به نفر بعدی پیشنهاد بدهد.
صنعت نشر زیاد درباره «مخاطب نوجوان» حرف میزند. بد نیست گاهی خود مخاطب وسط جمله حرفش را قطع کند و بگوید: صبر کنید، من اینطور میبینم.
برچسبها: روباهشنی, صدایخواننده, صنعتنشر, کتابفروشی